
به گزارش ایران اکونومیست؛ مقداری تقدیر و تشکر و بعد رسیدن به این جمله که «اما با تنگه هرمز کار نداشته باش»؛ حرفهایی است که برخی مجریان رسانههای فارسیزبان آنور آبی پس از ادعای ترامپ دربارۀ تنگۀ هرمز به زبان آوردند، وقتی دیدند نمیشود برای این حرفها توجیهی سرهم کرد. جملاتی که نهتنها عمق تناقض این جریان را عیان میکند، بلکه نشان میدهد چگونه عادیسازی جنگ به ابتذالی رسیده که با توجیههای همیشگی هم قابل پذیرش نیست.
به گزارش ایسنا، همانها که تا همین چند وقت پیش، برای تهدید تصرف جزیره خارک هم هزار توجیه میآوردند و میگفتند «جنگ است دیگر، طبیعی است!»، حالا ناگهان به جایی رسیدهاند که میخواهند برای همان جنگ، خطکشی کنند. یا تازه غیرت ملیشان تحریک شده، یا متوجه شدهاند اینبار اگر سکوت کنند، مخاطبشان را از دست میدهند.
اما مسئله فقط تغییر لحن چند مجری یا یک چرخش رسانهای نیست. مسئله، نوعی نگاه است که در این سالها آرامآرام آن را تلقین کردند و حالا در چنین جملههایی خودش را عیان میکند؛ نگاهی که از جنگ استقبال میکند، اما میخواهد آن را مهار کند. میخواهد بگوید «حمله کن، اما حسابشده»، «فشار بیاور، اما تا جایی که ما میگوییم»، «بزن، اما نه به اینجا که مسکونی است». این نگاه، اگر از بیرون ساده به نظر برسد، در عمل یک تناقض جدی در دل خودش دارد. جنگ، جایی برای این نوع شرطگذاری نیست. کسی که از حمله حمایت میکند، دیگر نمیتواند برایش نسخه بنویسد و دفترچۀ راهنمای محلهای مورد نظر اصابت را به دست کشورهای متجاوز بدهد.
مسکّنی برای وجدانهای دردگرفته
واقعیت جنگ، آن چیزی نیست که در استودیوها روایت میشود و متجاوزان به دنبال منافع حداکثری خودشان هستند. در چنین شرایطی، این تصور برخی جنگطلبان، دیاسپورای ایرانیِ خوشحال از جنگ و شبکههای فارسیزبان خارجی، که میشود برای یک متجاوز خارجی تعیین تکلیف کرد چه کار بکند یا نکند، بیشتر شبیه یک خیال خام است؛ خیالی که حالا ردّی از تردید هم در آن دیده میشود، اما بهجای عقبنشینی صریح، با جملههای دوپهلو و خطکشیهای نمایشی سعی میکند هم آن موضع اولیه را نگه دارد و هم عذاب وجدانی را که بهتدریج سر باز کرده، پنهان کند.
نگاه صورتی به جنگ تا کجا ادامه دارد؟
همین ماجرای تنگۀ هرمز، یک نمونه روشن است. وقتی رئیسجمهور آمریکا پس از حمله به ایران به خودش اجازه میدهد نام آن را تغییر دهد و نام خودش را روی آن بگذارد، این فقط یک اشتباه لفظی یا به قول رسانههای آنور آبی یک شوخی نیست. این نشان میدهد که در نگاه او، این جغرافیا تا جایی اهمیت دارد که با منافعش همراستا باشد.
حالا در چنین شرایطی، اینکه کسی از بیرون بگوید «حملهات خوب است، اما به سرزمین ما کاری نداشته باش و اسم خودت را بر آن نگذار»، دقیقا بر چه اساسی مطرح میشود؟ آیا میتوان این نگاه صورتی به جنگ را از جانهای از دسترفته تا تهدید تمامیت ارضی و نامگذاریهای واهی بر نقطه نقطه کشور تعمیم داد، توجیه کرد و خم به ابرو نیاورد؛ چرا که از اول هم در قرارداد قید شده است که باید از جنگافروز دفاع کرد؟!
اینجاست که پای یک مسئله مهمتر یعنی عادیسازی جنگ به میان میآید. وقتی در یک رسانه، با لحنی عادی دربارۀ حمله صحبت و حتی از آن استقبال میشود، جنگ دیگر یک وضعیت اضطراری نیست و به یک گزینه تبدیل میشود. گزینهای که میشود دربارهاش بحث کرد، از آن دفاع و حتی برایش تبلیغ کرد.
این تغییر، خطرناک است. چون وقتی جنگ به گزینه تبدیل شد، پیامدهایش هم کمکم عادی میشود. دیگر شنیدن خبر حمله، آن حساسیت اولیه را ندارد. دیگر صحبت از آسیب به زیرساختها یا حتی جان مردم، در قالب «هزینه» تحلیل میشود. جنگ، حتی بر کسانی که به شکل مستقیم با آن سر و کار ندارند هم اثرات گستردهای دارد؛ از اقتصاد گرفته تا امنیت روانی، از زیرساختها تا روابط اجتماعی، همه تحت تأثیر قرار میگیرند. حالا در چنین شرایطی، اینکه کسی از بیرون بگوید «این اتفاق لازم است»، بدون اینکه درگیر پیامدهایش باشد، خودش جای سؤال دارد.
وقتی جنگ را میپذیری نباید بهانه بیاوری!
از سوی دیگر، همین ماجرای تنگه هرمز نشان داد که این نگاه تا چه حد شکننده است. همانهایی که تا دیروز تلاش میکردند هر اقدام تهاجمی را توجیه کنند، ناگهان به نقطهای رسیدند که دیگر ادامه دادن و توجیه کردن برایشان سخت بود. این یعنی حتی در چارچوب خودشان هم، یک حدی وجود دارد که عبور از آن ممکن نیست، اما نکته اینجاست که اگر اصل حمله به کشورت را پذیرفته باشی، این حدها دیگر چندان معنایی ندارند. وقتی پذیرفتهای که یک نیروی خارجی میتواند به خاک کشورت تجاوز کند دیگر نمیتوانی بهراحتی بگویی کجا متوقف شود. این توقف در اختیار تو نیست.
این همان تناقضی است که در آن جملههای یکطرفه خطاب به ترامپ دیده میشود. از یکسو حمایت از حمله، از سوی دیگر تلاش برای محدود کردن آن. از یکسو پذیرش خشونت، از سوی دیگر نگرانی درباره بخشی از پیامدهایش. این دو، در عمل با هم جمع نمیشوند. در این میان، نقش رسانهها هم قابل توجه است. رسانهای که بهجای تحلیل واقعبینانه، به سمت توجیه حمله میرود، در واقع به شکلگیری همین نگاه کمک میکند. وقتی یک مجری بهراحتی میگوید «جنگ است دیگر»، در حال عادیسازی چیزی است که نباید عادی شود. وقتی همان مجری چند روز بعد به یکباره میهندوست میشود و با زور کنایه و شوخی نشان میدهد مثلا تنگۀ هرمز برایش مهم است، مشخص میشود که این نگاه تا چه حد بر پایه ملاحظات لحظهای شکل گرفته است؛ ملاحظاتی که هم نباید حمایت از جنگافروز را فراموش کند و هم نمیتواند برای این میزان از بیتفاوتی نسبت به کشور برای مخاطبش دلیل و برهان بیاورد.
جنگ، چیزی نیست که بتوان آن را تکهتکه پذیرفت. نمیشود بخشی از آن را قبول کرد و بخشی را رد کرد. حمایت از جنگ، حتی اگر با هر عنوانی بیان شود، به معنای پذیرش مسیری است که پایانش قابل پیشبینی نیست. مسیری که معمولا از آنچه در ابتدا تصور میشود، فراتر میرود. در چنین مسیری، دیگر جایی برای شرطگذاری باقی نمیماند. در چنین وضعی، این تلاش تازه برای خطکشی و «اما و اگر» تعیین کردن، بیشتر شبیه عقبنشینیِ نصفهونیمهای است که میخواهد هم موضع قبلی را نگه دارد و هم از زیر بار پیامدهایش شانه خالی کند.
شبکههای فارسیزبان خارجی که با عادیسازی جنگ و توجیه حمله، برای خشونت مشروعیت میتراشند، در برابر امنیت مردم و تمامیت ارضی کشور ایستادهاند. هیچ «اما و اگری» نمیتواند حمایت از حمله را قابلقبول کند یا روی ادعاهای واهی ترامپ بر اسامی نقاط مشخصی از کشور، نام شوخی بگذارد!