به گزارش خبرنگار سینمایی ایران اکونومیست، ساعت ۱۷ بیست و هشتم خرداد است که با صدای تماسی از تهران حین رانندگی در کیلومترها آنسوتر متوجه اتفاقی تلخ میشود؛ موج شدید انفجار، ساختمان محل کارش را که ماحصل نزدیک به دو دهه تلاش اوست، آسیب جدی زده؛ شیشههایی که هزاران تکه شدهاند، پلاتویی که زمانی محل تمرین هنرجوهایش بود. دوربینی که بازی مقابل دوربین بچههایش را به تصویر میکشید و تجهیزات سینماییاش... همه آسیب دیدهاند.
فرناز امینی کارگردان جوان سینما اینگونه روایت میکند از حادثهای که رخ داد.
«چند نفر از همسایگان تماس گرفتند و جویای حال من شدند و من خبردار شدم که آموزشگاه آسیب دیده است. از روز جمعه و شروع جنگ آموزشگاه تعطیل بود. خانه مسکونی روبروی آموزشگاه مورد هدف حملات قرار گرفته بود و موج انفجار ساختمان به قدری بود که موسسه را هم متاثر از خود کرده بود.»
او میگوید: از تهران و از همان روز نخست شروع جنگ دور شدم و تا روزی که خبردار شدم از تخریب آموزشگاه، برنگشتم اما در این مدت تمام قلب و ذهنم، تهران بود. یک هفته سخت را گذراندم و ناراحت بودم برای زحمتهایی که کشیده بودم اما از این که کسی آسیب ندیده بود خوشحال بودم.»
آتشبس که اعلام میشود به تهران برمیگردد. «پنجشنبه پنجم تیر به آموزشگاه رفتم و وقتی وضعیت کوچه را دیدم زانوهایم شل شد و نمیتوانستم راه بروم. ساختمان همسایهها آسیب زیادی دیده بود. به همراه دو نفر از دوستان بودم و موج انفجار حتی در ورودی موسسه را هم تخریب کرده بود. فکر میکردم خواب هستم و صحنهای از فیلم و یا دکور یک فیلم را مقابل چشمانم میبینم. اما آنچه میدیدم تنها بخش کوچکی از آسیبهای جنگ ۱۲ روزهای بود که خیلی از هموطنانمان را از ما گرفت و ساختمانهایی که فروریختند.... آموزشگاه من هم بخش کوچکی از تمامی اینها بود. این همه سال زحمت کشیده بودم و لحظه به لحظه آن را به تنهایی ساختم.» «نتیجه ۱۸ سالی بود که در سینما کار کردم.»
او ولی با این وجود و اگر چه اصلا این چنین حادثهای را حتی پیشبینی نکرده بود، دست به کار میشود و شروع میکند به تعمیرات... «اصلا فکرش را هم نکرده بودم. ... از خانه سینما هم تماس گرفتند و دلجویی کردند. آموزشگاه تعمیر شد و دوباره کلاسها را شروع کردیم به برگزار کردن.»
یک یادآوری هم میکند: وقتی به آموزشگاه رسیدم برای اولین بار بعد از آتشبس، تا ساعت ۱۹ همان روز تنهاگوشهای نشسته بودم و نگاه میکردم به ویرانیها و نمیدانستم چه کار باید بکنم. در این سن چنین تجربهای سخت بود. فردای همان روز دوباره به ساختمان برگشتم و بیمعطلی دست به کار شدم تا از نو بسازم و بدون این که از وضعیت موجود برای کسی نقل و یا یادآوری کنم شروع کردم... هفته سختی بود اما امروز که همه چیز روبراه شده، الان سرپایم و به راهم ادامه میدهم و دلم میخواست دوباره جوانه زدن و ایستادن خودم را به خودم ثابت کنم. گفته بودم باید یک هفتهای دوباره وضعیت برگردد به همان روال قبل که شد.
از دوست بازیگرش یاسمن هم میگوید. «در این یک هفته، شبانهروز کنارم بود و همراه. ما نسلی بودیم که در جوانی خیلی تجربههای تلخی داشتیم؛ کرونا، ... و جنگ ۱۲ روزه که امیدوارم دیگر شاهدش نباشیم. »
پایان صحبتهایش را به این جملات ختم میکند که «داشتم به این فکر میکردم؛ آنهایی که هشت سال طاقت آوردند دمشان گرم، خیلی مرد بودند؛ زنهایشان شیرزن و مردانشان شیرمرد. جنگ سخت است ... آرزویم این است هیچ ملت و مردمی گرفتار آن نشود.»