سهند ایرانمهر:
با شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای ۲۰۲۶، ترامپ میافتد توی موقعیتی که پیش از او نیکسون و جانسون هم تجربهاش کردهاند یعنی گرفتاری با نهادهایی که حاضر نیستند همه اختیار مملکت را کف دست کاخ سفید بگذارند و جنگی که هرچه بیشتر در آن دستوپا بزند، بیشتر از سرمایه سیاسیاش میخورد. جانسون در ویتنام و نیکسون در کامبوج خیال میکردند با گسترش قدرت نظامی میشود واقعیت را به زانو درآورد؛ اما نشد. جنگ، برخلاف خیال رهبران و تحلیلگران عوامفریب، چیزی جز عدم قطعیت نیست؛ نه نقشه میشناسد و نه قول و قرار.
ایران اما یک فرق اساسی با ویتنام دارد. ویتنام برای بسیاری از آمریکاییها جنگی در آن سر دنیا بود؛ چیزی که از تلویزیون میدیدند و بعدها در فیلمهایی مثل «فارست گامپ» و «شکارچی گوزن» بازتابش را میدیدند. اما جنگ ایران، از صدقهسر نفت و تنگه هرمز، خیلی زود خودش را به خانه آمریکاییها رساند.
متغیر دیگر نتانیاهو است. او ممکن است جنگ طولانیتر و فشار نظامی بیشتر بر ایران را برای امنیت اسرائیل لازم بداند؛ اما ترامپ، بهخصوص بعد از شکست انتخاباتی، باید حواسش به قیمت بنزین و نارضایتی رأیدهندگان آمریکایی هم باشد. خلاصه اینکه دفترچه حسابوکتاب تلآویو و واشنگتن یکی نیست. اگر ایران در منطق اسرائیل مسئلهای با حاصل جمع صفر باشد، برای آمریکا لزوماً چنین نیست.
گمان من این است که ترامپ سرانجام راه توافق با ایران را در پیش میگیرد؛ اما پیش از آن یک بار دیگر بختش را با فشار نظامی سنگین امتحان میکند، به این امید که حمله از کنترل خارج نشود. معمای اصلی او همین است که چطور میشود ضربه دیگری زد، اما نگذاشت کار بیخ پیدا کند؟
شکست انتخاباتی و از دست رفتن کنگره، فشار افکار عمومی، نظارت و دعوای بودجهای هم کابوسهای تازه ترامپند. ترامپ بعید است بخواهد باقیمانده ریاستجمهوری و میراث سیاسیاش را خرج جنگی کند که معلوم نیست کجا تمام میشود. بااینحال، او از آن لوطیهایی نیست که بگوید: «به کتفم» بلکه باید چیزی در مشت داشته باشد تا دستمال یزدیاش را بگرداند.
توافقی محدود بر سر تنگه هرمز، نظارت هستهای و چند تعهد امنیتی میتواند موضوع سخنرانی حماسی ترامپ شود تا با غنچهکردن لبها و باز و بست کردن دستها چهره یک قهرمان را داشته باشد. آنوقت رقص معروفش را برای هوادارانی که به گفته خودش برای هر حرف مزخرفش دست میزنند، اجرا میکند و میگوید ایران را پای میز نشانده و به هدفش رسیده است حالا چه باک اگر واقعیت کمی با این نمایش فرق داشته باشد!
اما آن طرف میز، ایران هم نشسته و قرار نیست تماشاگر تصمیمهای ترامپ باشد. توان پاسخگویی نامتقارن و موقعیت جغرافیایی ایران میتواند حساب هزینه جنگ را برای آمریکا و متحدانش عوض کند؛ هرچند این به معنای مصونیت ایران یا ایستادن بیهزینه در برابر قدرت نظامی آمریکا نیست.
تفاوت دیگر، زمان است. ترامپ تقویم انتخاباتی و فشار کنگره را دارد، اما ایران الزاما با همان ساعت پیش نمیرود. بااینحال، مقاومت بهخودیخود دستاورد نیست؛ وقتی ارزش دارد که بتوان از آن چیزی در میدان سیاست و دیپلماسی به دست آورد.
گرچه من هم دوست دارم تحلیل جذاب با پیشبینی قطعی بدهم و دوپامین مغز مخاطب را تحریک کنم، اما واقعیت این است که تحلیل سیاسی «اگر»های زیادی دارد. اگر ترامپ به تشویق نتانیاهو حملهای سنگینتر بکند و ایران هم پاسخی بدهد که از محاسبه واشنگتن بیرون باشد، کار بیخ پیدا میکند و اگر اوضاع از دست هر دو طرف در برود، جنگی که قرار بود وسیله چانهزنی باشد، خودش به مسئلهای مهارناپذیر تبدیل میشود. آن وقت حکایت، حکایت آوردن خر و بار کردن باقالی است.
با همه اینها، اگر ترامپ برای بقای ترامپیسم به چیزی شبیه پیروزی فکر کند و افق خود را تنها به پایان ریاست جمهوری گره نزده باشد، احتمالاً توافقی محدود، حتی پس از حملهای کوتاه، را به جنگی گسترده و بیانتها ترجیح میدهد. اما او مثل «عموی مهربان» شعر اخوان ثالث نمیتواند به تاریخ حکم کند که «بنویس».
ایران هم نشانداده که پای همین میز سهم دارد؛ به شرط آنکه بداند کجا بایستد و کجا مذاکره کند. چون مسئله این نیست که چه کسی بگوید «پیروز شدم»؛ مسئله این است که شرایط پایان جنگ واقعاً چه باشد.