پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - 2026 May 14 - ۲۶ ذی القعده ۱۴۴۷
۱۰ تير ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۹

مصیبت‌های حضرت زینب و داغ تنها مادر شهید ژاپنی

تنها مادر شهید ژاپنی زمانی خود را به مصیبت‌های حضرت زینب(س) نزدیک دید که با مشاهده قرآن کوچک و کتابچه دعای پسرش، داغ دل فرزندش تازه شد.
کد خبر: ۸۱۵۶۳۴

امروز سه شنبه دهم تیر مصادف با پنجمین روز از ماه محرم و همچنین سومین سالروز پر کشیدن کونیکو یامامورا یا سبا بابایی و تنها مادر شهید ژاپنی است؛ مادری که رهبر انقلاب را هم مجذوب تنها گوهر درخشانِ شهید عزیزشان کرد. سرگذشت این مادر شهید ژاپنی را در کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب» بخوانید که توسط حمید حسام و مسعود امیرخانی نوشته شده و توسط انتشارات سوره مهر در ۲۴۸ صفحه به چاپ رسیده است.

رهبر معظم انقلاب در تقریظ این کتاب نوشتند «سرگذشت پرماجرا و پرجاذبه‌ این بانوی دلاور که با قلم رسا و شیوای حمید حسام نگارش یافته است، جدّاً خواندنی و آموختنی است. من این بانوی گرامی و همسر بزرگوار او را سال ها پیش در خانه‌شان زیارت کردم. خاطره‌ آن دیدار در ذهن من ماندگار است. آن روز جلالت قدر این زن و شوهر با ایمان و با صداقت و با گذشت را مثل امروز که این کتاب را خوانده‌ام، نمی‌شناختم؛ تنها گوهر درخشانِ شهید عزیزشان بود که مرا مجذوب می کرد. رحمت و برکت الهی شامل حال رفتگان و ماندگان این خانواده باد.

مصیبت‌های حضرت زینب و داغ تنها مادر شهید ژاپنی

حسام طی هفت سال تلاش کرد تا نقبی به دنیای درونی سبا بزند و به همراه امیرخانی با این مادر شهید و خانواده و اهالی محل و مسجد انصارالحسین مصاحبه کردند؛ آن هم نه یکی دو ساعت که ۵۲ ساعت. حالا مروری بر گوشه ای از خاطرات این مادر شهید داریم که چگونه عشق به اسلام او را از کشور ژاپن به ایران کشاند و این افتخار نصیبش شد که تنها مادر شهید ژاپنی لقب بگیرد.

فرزند وطن با شناسنامه ای دیگر

سبا بابایی درباره سرزمین آفتاب گفت «کونیکو به معنای فرزند وطن است و سبا اینگونه گفت: نامم را دوست داشتم و خانواده ام را و وطنم را و حتی آن شناسنامه ژاپنی ام را که روزی روی صفحه آخرش علامت ضربدر خورد؛ علامتی که نشانه مرگ است یا ترک وطن و چه می دانستم که دست تقدیر مرا از شهر اشیا، از توابع کوبه، استان هیوگوی کشور ژاپن به سرزمین ناشناخته ای می برد و نام و هویت دیگری پیدا می کنم با شناسنامه ای دیگر». (صفحه ۱۰)

شاهد ویرانگرترین بمباران هوایی تاریخ

اینک که در هفته بازخوانی و افشای حقوق بشر آمریکایی قرار داریم، مروری بر جنایت های آمریکا از زبان این بانوی ژاپنی داریم. او در کودکی شاهد بمباران های آمریکا بود؛ به ویژه بمبارانی که به عنوان ویرانگرترین بمباران هوایی تاریخ لقب گرفت. سبا گفت که فقط در یک شب ۳۲۵ هواپیما در سه ساعت توکیو را بمباران کردند و صدها هزار نفر را یک جا کشتند. این بمباران در دهم مارس سال ۱۹۴۵ بود که بیش از ۱۷۰ تن بمب آتش زا را بر مناطق پرجمعیت شهر ریختند و شهر به جهنمی از آتش تبدیل شد. در این بمباران یک میلیون نفر آواره شدند و این فقط یکی از صد حمله هوایی آمریکا به توکیو بود که ۶۰درصد شهر را با خاک یکسان کرد.

مرثیه هیروشیما

مادر شهید محمد بابایی درباره بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی هم گفت که خبر این بمباران را از رادیو شنیده بودند «هیروشیما در کمتر از یک دقیقه در آتش سوخت و خاکستر شد» ولی هیچ کس نمی دانست بمب اتم چیست و چه می کند ولی مردمی که در کیلومترها از هیروشیما فاصله داشتند، طلوع خورشید را دو بار دیدند. همسر سبا یک ماه بعد از ازدواج پیشنهاد می کند تا ماه عسل را به ناکازاکی بروند. سبا گفت که نام ناکازاکی برای هر ژاپنی در سال های پس از جنگ معادل بمب اتم و ویرانی بود پرسید «مگر از ناکازاکی جایی مانده که دیدن داشته باشد؟»

مصیبت‌های حضرت زینب و داغ تنها مادر شهید ژاپنی

یکی از خاطرات کونیکو این بود که پس از جنگ جهانی دوم نظامی های آمریکایی از هر خیابانی که رد می شدند با دیدن جماعتی از بچه ها می ایستادند، لبخند می زدند و مشت هایشان را پر از شکلات و آدامس می کردند و به طرف بچه ها می ریختند اما کونیکو با آشنایی از عمق فاجعه بمباران هیروشیما و ناکازاکی، دیگر شکلات آمریکایی ها برایش شیرین نبود؛ «آن ها ژاپنی ها را مردمی خنگ و شایسته تحقیر می دانستند و من کونیکو، فرزن وطن از این تحقیرها می سوختم... ما در سرودهای مدرسه آن قدر مرثیه هیروشیما را می خواندیم که مظلومیت ۸۰ هزار نفر سوخته بی گناه را هرگز فراموش نکنیم».

یک روز فراموش نشدنی

کونیکو پس از اخذ دیپلم دوره آموزش خیاطی را پشت سر گذاشت و در رشته زبان انگلیسی مشغول به تحصیل شد و آنجا بود که به آقای اسدالله بابایی آشنا شد. سبا از این روز به عنوان روز فراموش نشدنی یاد کرد و گفت «آن روز که مسیر زندگی ام را تغییر داد، جوانی قدبلند و سفیدپوست با موهای مجعد را دیدم که شکل و شمایل ژاپنی نداشت و بیرون کلاس در یک گوشه داشت حرکات عجیب و ناآشنایی انجام می داد. دو کف دستش را جلوی صورتش گرفته بود و زیر لب به زبانی که نمی فهمیدم چیزهایی می گفت. گاهی مثل ما تا کمر خم می شد و گاهی پیشانی روی زمین می گذاشت اما بر خلاف ما مقابلش کسی نبود».

بیشتر بخوانید

منظور سبا، نماز خواندن اسدالله بابایی بود؛ جوانی که متولد ۱۳۰۸ یزد بود و در کودکی به هند رفته و در کشورهای مختلف به تجارت می پرداخت. خانواده کونیکو با ازدواج او با یک خارجی موافق نبودند. سبا گفت «همین که پا به اتاق گذاشت، برادرم، هیداکی با توپ پر به سراغم آمد و درحالی که پدر و مادرم می شنیدند، سرم داد زد و با صدای بلند گفت تو هیچ می فهمی زندگی با یک مسلمان چه سختی هایی دارد؟ آن ها هر گوشتی نمی خورند؛ شراب نمی خورند! اصلا تو می دانی ایران کجای دنیاست که می خواهی خاک آبا و اجدادیت را به خاطرش ترک کنی؟ هیداکی رگ غیرت برادری اش می جوشید و صورتش مثل کوره سرخ شده بود. بغض کردم و رفتم توی اتاقم؛ ناامیدی و دلتنگی بر سرم آوار شد. دوست داشتم از خانه بیرون می زدم و صاف می رفتم مقابل شرکت مردم ایرانی و از او خواهش می کردم درِ خانه ما را نزند و مرا فراموش کند» (صفحه ۵۹)

پارکینگ هلی‌کوپتر

بالاخره این ازدواج در ۱۰ ژانویه ۱۹۵۹ مصادف با ۲۰ دی ۱۳۳۷ در سفارت ایران در توکیو سر گرفت ولی همسر سبا کاغذی به او داده و تاکید کرده بود هنگام عقد این جملات عربی را بگوید «اشهد ان لا اله الله، اشهد ان محمدا رسول الله، اشهدا ان علیا ولی الله». کونیکو که اطلاعاتی از مهریه و رسم و آداب ازدواج ایرانی ها نداشت، در پاسخ به پیشنهاد مهریه که شوهر قبل از ازدواج، حلقه یا جواهراتی به عروس می دهد که نشان از مهر و علاقه مردم به زن است، گفت «نمی دانم چه باید بخواهم. آقا خودش بگوید چقدر من را دوست دارد.» آقای بابایی گفت «شما حتی اگر هلی کوپتر هم از من بخواهی، من اگر بپذیرم، وظیفه دارم آن را تهیه کنم.» کونیکو سال ها بعد گاهی به شوخی سر به سر همسرش می گذاشت و می گفت «آن هلی کوپتر مهریه چه شد پس؟» آقای بابایی هم می گفت «من حرفی ندارم؛ می خرم ولی کجا بگذاریمش؟!»

مصیبت‌های حضرت زینب و داغ تنها مادر شهید ژاپنی

کونیکو درباره همسرش گفت «برای من، مهمتر از عقیده او، خود او و اعمال و رفتار و صداقتش بود. اصلا تمام محبت من برای پذیرش دین اسلام او بود؛ هر چه زمان می گذشت، بیشتر شیفته اش می شدم. مهربانی، ادب، تواضع و احترام و اظهار عشق به همسر در او موج می زد. من ترکیب این فضایل انسانی پسندیده را حاصل عمل به اسلام می دیدم و سپس مشتاق می شدم بیشتر و بیشتر از اسلام بشنوم و بیاموزم.»

قیافه زیبا و دلنشین بانو

سبا به مرور زمان با احکام و مسائل اسلام بیشتر آشنا شد؛ از آموزش نماز گرفته تا حجاب. کونیکو گفت «من نماز می خواندم و ذکرهای نماز را دست و پا شکسته می گفتم. آقا دوست داشت به جای روسری، چادر بپوشم و از طریق نامه از زن برادرش در ایران نحوه دوختن چادر را پرسیدم. آنچه از چادر می فهمیدم به شکل نقاشی کشیدم و همان پارچه ای را که آقا خریده بود، خودم بر اساس همان نقاشی دوختم. اول که خودم را توی آینه دیدم، متعجب شدم امام قیافه ام با چادر در چشم و دل آقا زیبا و دلنشین بود. این را از لبخندی که مرتب بر لبش می نشست، فهمیدم». (صفحه ۸۹)

زیارت «آقا»

نحوه آشنایی سبا با امام رضا(ع) هم شنیدنی است. «وقتی دانستم امام رضا(ع) تنها امامی است که مدفن او در ایران است، به دیدنش مشتاق تر شدم. هیچ تصویری از آنچه آقا (همسر سبا) از آن با نام حرم یاد می کرد، نداشتم. زیارتگاهی که من از کودکی تا ۲۰ سالگی دیده بودم، معبد شینتو بود با آن دروازه چوبی رفیع که توری نام داشت و می گفتند که خدا از این دروازه عبور می کند امام حرمی که آقا می گفت، زیارتگاه یک امام بود که شناختن او مرا به شناختن خدا می رساند. بچه ای در بغل و بچه ای در شکم داشتم که خودم را در مقابل گنبدی طلایی دیدم. نزدیک تر که شدیم، آقا گفت برای ورود به حرم باید اول اجازه بگیریم. پرسیدم از کی؟ گفت از آقا امام رضا. کلمه آقا تا آن روز معادل همسرم بود اما با این جواب مفهوم تازه ای از آقا در ذهنم آمد؛ امام رضا(ع). (صفحه ۱۰۷)

قطب‌نمای زندگی

وی با دیگر مسائل و احکام همچون خمس، سخاوت و قناعت آشنا می شد و آیات قرآن و کلام امیر در نهج البلاغه را از همسرش یاد گرفت که قطب نمای زندگی او بود. «او قطب نمای زندگی ام بود و جهت را نشان می داد. مهمترین نکته ای که در این سال ها آموخته بودم این بود که در مکتب اسلام زندگی با مرگ تمام نمی شود. خداوند با آفرینش انسان می خواهد او را امتحان کند و این دنیا مکان آزمایش و امتحان است که نتیجه آن در آخرت به انسان، چه مومن، چه کافر و چه مشرک داده می شود». (صفحه ۱۱۳)

مصیبت‌های حضرت زینب و داغ تنها مادر شهید ژاپنی

«آقا معتقد بود اگر در خانه ای صوت قرآن بلند شود، آرامش و معنویت بر آن خانواده حاکم می شود. خودش با صوت بلند قرآن می خواند و من و بچه ها دورش حلقه می زدیم و گوش می کردیم. از صوت قرآن لذتی تجربه نشده به جانم می نشست. بچه ها هم گوش می کردند و آقا می دانست آنان مفاهیم را مثل من خوب نمی فهمند اما می خواند تا گوش ها به آهنگ و موسیقی قرآن عادت کنند. البته برای یادگیری بچه ها پاداش و جایزه هم در نظر می گرفت ولی پاداش من لذت با انس با قرآن بود.» (صفحه ۱۱۸)

چریک ۴۰ ساله

سبا در روزهای انقلاب نیز پا به پای مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد؛ کوکتل مولوتف درست می کرد، در بسیج حضور یافت، در درو کردن گندم به کشاورزان کمک می کرد و دوره آموزش های امداد و نجات در شرایط بحران را می دید و به قول خودش با دیدن آموزش های نظامی احساس یک چریک ۴۰ ساله را پیدا کرده بود.

تنها مادر شهید ژاپنی

محمد بابایی فرزند سبا کم کم بزرگ شد و در جبهه حضور یافت و یک بار برای این که مادر را از آخرین رفتن خود آگاه کند، شانه و قیچی را آورد و به دست مادر داد تا موهایش را کوتاه کند. سبا گفت «بغضی راه نفسم را بسته بود. هم نوازشش می کردم؛ هم موهایش را با قیچی کوتاه می کردم. تمام که شد، گفت برای سلامتی تنها مادر شهید ژاپنی صلوات و خودش بلند صلوات فرستاد و از روی صندلی بلند شد و تمام‌قد مقابلم ایستاد. یک آن احساس کردم قد و بالای او بلندتر از قبل و قیافه اش هم زیباتر از قبل شده است. دلم گواهی داد این پسر را دیگر نمی بینم و این، آخرین دیدار ماست. (ص، ۱۷۰)

آرامش پس از روضه

روایت سبا درباره شهادت محمد اینگونه در کتاب آمده است «چند روز بعد، تنها توی خانه نشسته بودم که در زدند. جلو رفتم و دیدم دو نفر سپاهی آمده اند. گفتند این ساک وسایل شخصی محمدآقاست. درِ خانه را بستم و همان جا ساک را در بغل گرفتم و نشستم. آن را باز کردم؛ عطر و بوی محمد را می داد. دست خطی با یک قرآن کوچک و یک کتابچه دعا توی آن بود. داغم تازه شد و مثل مادران شهید ایرانی شروع کردم به سینه زدن. شاید تا آن زمان به این اندازه خودم را با مصائب حضرت زینب نزدیک ندیده بودم. آقا همیشه از فلسفه روضه خوانی و سینه زنی برایم می گفت و اشاره به آرامش پس از روضه می کرد. واقعا پس از چند روز کمی آرام شدم. فقط در قلبم احساس سنگینی داشتم. یک هفته بعد پیکر محمد را با شهیدی دیگر از بچه های محل از جبهه آوردند». (صفحه ۱۷۴)

مصیبت‌های حضرت زینب و داغ تنها مادر شهید ژاپنی

«وقتی می خواستند محمد را توی قبر بگذارند، به صورتش نگاه کردم. آرام خوابیده بود؛ درست مثل روزهای کودکی اش. آقا دستم را گرفت و از او جدایم کرد و به کسی که از بنیاد شهید آمده بود، گفت روی سنگ قبر محمد بنویسید نام مادر؛ کونیکو یامامورا. تا آن زمان هیچ گاه مرا با نام ژاپنی ام صدا نکرده بود. حتم داشتم که می خواهد بگوید تو تنها زن ژاپنی در ایران هستی که مادر شهید شدی و این همان جمله آخر محمد در دیدار آخر بود». (صفحه ۱۷۵)

آخرین اخبار