به گزارش ایران اکونومیست امروز (یکشنبه، ۳۱ فروردین) مصادف با یازدهمین سالگرد شهادت حجت الاسلام محمدمهدی مالامیری است؛ شهیدی که در سال ۱۳۶۴ در ۲۶ خرداد سال ۱۳۶۴ در قم دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۹۴ در استان درعای سوریه، مظلومانه به شهادت رسید ولی پیکرش در آنجا ماند تا پس از ۶ سال در مرداد ۱۴۰۰، شناسایی و به کشور بازگردانده شد.
شهید مالامیری در سال ۱۳۷۸ برای ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه قم شد و بهسرعت مراحل علمی را پشت سر گذاشت و در زمره طلاب موفق قرار گرفت و در سن ۲۶ سالگی از اساتید سطح عالی در حوزه شد. پیشگام بودن این طلبه نخبه تنها به درس و حوزه محدود نشد و روزهایی که هنوز اسمی از مدافعین حرم نبود و داعش با پرچمی دروغین به جان مردم مسلمان یورش برده بود، تصمیم گرفت به سوریه برود.
نخستین شهید روحانی مدافع حرم در سال ۹۳ به مدت یک ماه برای طی مراحل آموزش نظامی و انجام تبلیغ و ایجاد شور و نشاط دینی در میان رزمندگان جبهه مقاومت به سوریه رفت؛ اما به دلیل رعایت مسائل امنیتی هیچوقت این مساله را برای خانواده خود نیز بازگو نکرد.
محمدمهدی ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ به سوریه اعزام شد و ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ در عملیات آزادسازی منطقه بصری الحریر استان درعا، با فداکاری و از خودگذشتگی برای حفظ جان یکی از رزمندگان فاطمیون به شهادت رسید. پیکر این شهید پس از ۶ سال طی عملیات تفحص کشف، و با انجام آزمایشهای مربوطه شناسایی شد.
حجت الاسلام احمد مالامیری پدر این شهید مدافع حرم کتابی به نام «بیآشیان» نوشته و زندگی نخستین شهید روحانی مدافع حرم را روایت کرده است؛ روایت هایی از تولد شهید، دوران کودکی، ادب، عقد در حرم، عمامه گذاری، تدریس در جامعة المصطفی، اعلام سفر رسمی، هدیه رهبری، ساده زیستی، اوقات فراغت، همنشینی با بینوایان و خاطرات دوستان مدرسه.
عبایی که جا ماند
تعدادی از خانواده های شهدای مدافع حرم در سال ۹۴ با رهبر معظم انقلاب دیدار کردند و پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری درباره این دیدار گزارشی منتشر کرد که درباره دیدار خانواده شهید مالامیری نوشت: نوبت خانواده شهید حجتالاسلام محمّدمهدی مالامیری کجوری است؛ پدر شهید که از روحانیون است بدون عبا مقابل آقا ایستاده؛ انگار شوق دیدار با آقا، موجب شده عبای پدر شهید جا بماند؛ آقا میپرسند «عبایتان را کجا گذاشتید؟» پدر شهید میگوید «یادم رفت!» آقا میگویند «پس شما اینجا بیعبا آمدید و باید یک عبا به شما بدهیم» هدیهای که در پایان دیدار به دست پدر شهید میرسد.
پدر شهید درباره فرزندش میگوید «استاد دروس سطح عالی حوزه بود» و بعد ادامه میدهد «تا به حال در مقابل خانواده شهدا و جانبازان احساس شرمندگی میکردیم و تازه این شرمندگی از ما برداشته شد.» آقا دعا میکنند «خداوند شما را در دنیا و آخرت سرافراز کند».
گفتوگوی این خانواده شهید با ابراز محبت آقا به دو دختر شهید ادامه مییابد؛ یکی از آن دو دختر، همان دختر با موهای دمخرگوشی او این روایت است که حالا خوابش برده؛ همسر شهید هم به آقا میگوید «وقتی شعری را که شما خواندید -ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند- به همراه همسرم دیدیم، خیلی ناراحت شدیم، با صحبتی که آخرین بار با شهید داشتم، نیت کردیم که اگر فرماندهانش قبول کنند بیشتر از ۴۵ روز در منطقه بماند، بعد از آن را به نیابت از شما در جبهه مقابله با تکفیریها باشد که الحمدلله با شهادت ایشان، این نیت او زیباتر شد.» آقا میگویند «خدا انشاءالله سایه شما خانواده شهید را از سر این مملکت کم نکند».