نمایندگان جامعه قرآنی نمی دانستند که نخستین دیدارشان در سال جدید با خانواده شهید عباس راصد به ذکر مصیبت حضرت علی اصغر (ع) ختم میشود. پدر و مادر شهید با لهجه شیرین آذری از ویژگیهای پسرشان گفتند و میهمانان این مراسم هم سراپا گوش بودند و محو سخنان آنان؛ سخنانی که هم درس اخلاق بود و هم خاطرات تلخ و شیرینی که از زبان والدین و برادر و دوستان شهید بیان میشد.
حمیده تجدد مادر شهید با همان لهجه شیرین آذری به ویژگی های قرآنی فرزندش اشاره کرد که چقدر عاشق سوره واقعه بود و بعد اضافه کرد: من قرآن بلد نبودم. پسرم صدای خودش را ضبط کرد و گفت «مامان، هر روز چند آیه گوش بده» و گاهی یک کلمه او می گفت و من هم تکرار می کردم.
او که با مرور خاطرات فرزندش بغض می کرد، گفت: زمانی که در دبیرستان درس می خواند، به مسجد قبا می رفت و سخنرانی گوش می کرد و قرآن می خواند. سعید، پسر دیگرم، صدای خیلی خوبی داشت و عباس به برادرش می گفت «تو قرآن بخوان تا من بشنوم». عباس، اخلاق خاصی داشت؛ به گونه ای که دوست داشت هر جایی که قرآن خوانده می شد، حضور داشته باشد.
قسمت عباس راصد که در ۱۳۳۹ در تهران دیده به جهان گشود، این بود که به عنوان رزمنده تخریبچی، میدانهای مین را برای رزمندگان خنثی کند و عاقبت در خرداد سال ۶۷ بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقه شلمچه با چهرهای خونین به دیدار معبود پرکشید.
هر یک از میهمانان که سوالی مطرح می کردند، پدر و مادر یا برادر و دوست شهید، پاسخ می دادند و زمانی که صحبت ها به نحوه شهادت عباس رسید، مادر گفت: در روز تشییع پیکر پسرم، دوست داشتم بدانم چگونه شهید شده است. نگاه کردم دیدم گلویش زخمی شده بود و سرم را بر روی گلویش گذاشتم که لباسم خونی شد.
بغض مادر شهید، هنگام بیان خاطرات دیدار با پیکر خونین پسر، فاصلهای میان جملات او انداخت که محسن راصد پدر شهید به کمک همسر خود آمد و گفت: زمانی که پسرم کوچک بود، رفته بودیم هیات عزاداری که یکی از مسئولان هیات گفت «پسرت را بده تا داخل گهواره بگذاریم؛ مثل علی اصغر امام حسین (ع).» از صبح تا عصر با وجود آن همه شلوغی و گرد و خاک، این پسر در داخل گهواره حتی گریه نکرد.
زمانی که پدر شهید هم خواست به نحوه شهادت عباسش اشاره کند، دستان خود را در مقابل صورت گرفت و شروع به گریه کرد و در لابلای گریه با صدایی لرزان گفت: زمانی که عباس شهید شد، دیدند که مثل علی اصغر سیدالشهدا تیر به گلویش خورده است.
جای یک ذاکر اهل بیت (ع) در این دیدار قرآنی خالی بود تا از زبان این پدر و مادر بگویند «لایوم کیومک یا اباعبدالله» و به مصیبت های حضرت علی اصغر اشاره کند؛ مثلا این شعر احد بزرگی را بخواند که «گهواره خالی، قنداقه خونین، لایی لایی از سفر برگشته رودم».
پدر عباس دوباره به ویژگی های فرزندش اشاره کرد و گفت: عباسم به قدری متدین بود که نمی خواست کوچکترین بی احترامی به من و مادرش بکند و حتی هیچ وقت جلوتر از من راه نمی رفت، درحالی که سن و سالی هم نداشت. در اواخر جنگ که می خواست به جبهه اعزام شود، به من گفت «آقا جان! شما راضی هستید؟» من گفتم خدایا! تو این فرزندان را به من دادی. پس توفیق بده همیشه در راه تو باشند.
نمی دانم سواد محسن راصد چقدر است ولی به گونه ای سخن می گفت که گویا سال ها پای درس علمای اخلاق نشسته یا خدا مراتب علمی را در وجودش نهادینه کرده است. چون درباره مقام شهیدان گفت: شهدا به قدری فضیلت و مقام دارند که من نمی توانم تعریف کنم ولی یقین دارم عباس من قربة الی الله به جبهه رفت و شهادتش خیلی اثر گذاشت.
وی اضافه کرد «گاهی که حساب و کتاب می کنم، می گویم باید خدا را از این شهدا شناخت. مطمئن باشید کسی که در راه خدا کاری انجام دهد، خدا نورانیت را در وجودش قرار می دهد.» بعد هم گریزی به حاضران جلسه زد و خطاب به نمایندگان جامعه قرآنی گفت: هر کدام از شما نوری هستید که جلوه می کند و شما را به یک شخصیت عالی تبدیل می کند و بدانید دنیا در آینده در مقابل شما تسلیم می شود.
نوبت به سعید راصد برادر شهید رسید که چند سال کوچکتر از شهید است ولی با هم درس عربی می خواندند و با هم در جبهه در مقابل دشمن بعثی می جنگیدند. سعید گفت: برادرم به قدری عاشق قرآن و عربی بود که هر روز به مدرسه آقای مجتهدی می رفت و به من هم عربی یاد می داد.
او به دیگر ویژگی های برادرش هم اشاره کرد و گفت: هر موقع پدر و مادرم می آمدند، به من می گفت «از جایت بلند شو» یا می گفت مبادا صدایم بلندتر از پدر و مادر باشد. برادرم در مسائل مالی به قدری سعی می کرد مستقل باشد که حتی از آقاجون پول نمی گرفت و نمی خواست دستش را در مقابل کسی دراز کند.
علیاکبر سخاوتی که برادر دو شهید و مدیر مدرسه شهید راصد در منطقه ۲ تهران است، به مظلومیت عباس اشاره کرد و گفت: سال ۹۸ که به عنوان معاون وارد این مدرسه شدم، احساس کردم این شهید که مسئولیتی هم داشته، مظلوم است. این شهید آنگونه که باید و شاید به عنوان یک شخصیت قرآنی و فرهنگی شناخته نشده بود.
وی همین مظلومیت را انگیزهای برای معرفی شهید دانست و گفت: در پنج سال گذشته با ارتقای فعالیت های فرهنگی با محوریت قرآن تلاش کردیم تا این شهید را معرفی کنیم؛ به گونه ای که دانش آموزان مدرسه شهید راصد توانستند بیش از ۱۳۰ رتبه قرآنی، منطقه ای و استانی کسب کنند و امروز این مدرسه به عنوان یک مدرسه قرآنی شناخته می شود.
اگرچه مدیر مدرسه سخاوتی تاکنون با شهید هیچ ارتباطی نداشته ولی معتقد است خود شهید در مشکلات شخصی و مسائل مدرسه یار و یاور آن ها بوده و کمک کرده است. سخاوتی گفت: هر وقت مشکلی داشتیم، این شهید خیلی سریع واسطه ای میان ما و ائمه و خدا شده و حاجت های ما را برآورده کرده است.
سخاوتی در ادامه گفت: بارها بر سر مزارش حاضر شده و با او صحبت کردم و از او خواستم که خیلی از مسائل حل شده است. لذا باید آیه «ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا» و زنده بودن شهدا را به یک فرهنگ تبدیل کنیم.
میهمانان شهید راصد در ابتدای این مراسم روح خود را با تلاوت آیاتی که توسط رامین بهرامی این قاری جوان خوانده شد، صفا دادند و سپس به سخنان رحیم قربانی مسئول جامعه قرآنی بسیج تهران بزرگ گوش کردند که مثل همیشه گزارشی از دیدارهای قرآنی داد و اظهار امیدواری کرد تا جوانان این مرز و بوم ادامه دهنده راه شهید راصد باشند که عاشق قرآن و اهل بیت(ع) بود؛ همان شهیدی که هم معلم و دبیر امور تربیتی بود و هم فعال قرآنی و با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه شد و در گروهان قمر بنی هاشم(ع) لشکر ۲۷ محمدرسولالله (ص) به عنوان تخریبچی، معبر باز میکرد.