گبرلو در بخشهای نخست، دوم و سوم گفتوگو با «پروژه تاریخ شفاهی روزنامهنگاری و رسانه ایران» به چگونگی ورود به حرفه مجریگری و و استمرار کار روزنامهنگاری خود اشاره کرد. وی در بخش چهارم این مصاحبه به فعالیت خود در خبرگزاری فارس، حضور در روزنامه جام جم و اجرای برنامه تلویزیونی «هفت» میپردازد.
احتیاطهای مدیران رسالت
یک بار به مرحوم آقای علی اکبر پرورش پیشنهاد کردم با من بیاید و یک تئاتر ببیند. آن موقع زن و مرد با هم به سالن تئاتر میآمدند و به هر کدام یک تشکچه میدادند تا روی آن بنشینند. آنها هم مینشستند و تئاتر نگاه میکردند. آقای پرورش با خنده گفت همان قدر که شما قاطی مطربها میشوی بس است ما را قاطی مطربها نکن! یا مثلا آقای محمود فرشیدی فرزندان خود را به سینما نمیبرد. گاهی از من میخواست که فیلم خوب را به آنها معرفی کنم. به خاطر اعتمادی که به من داشت فکر میکرد من فیلم مناسبی برای بچه هایش در نظر میگیرم. یا فرزند آقای مرتضی نبوی با من درباره سینما خیلی گفتوگو میکرد و راجع به فیلم حرف میزد. این بزرگان چون خیلی متشرع بودند احتیاط میکردند و وارد حوزه هنر نمیشدند.
کوچ به فارس
سال ۸۰ که همکاریام با «شاهد» و «ایثار» و «جوان» تمام شده بود و در روزنامه رسالت احساس اشباع شدن میکردم باخبر شدم جمعی از بچه حزباللهی مانند مهدی فضائلی، بیژن مقدم و علیرضا شمیرانی که در روزنامه رسالت کار میکردند خبرگزاری فارس را راه انداختهاند. یعنی وارد یک دنیای جدید شده و رسانهای اینترنتی را به وجود آوردهاند.
من آدم جست و جوگری بودم و هستم و لحظه به لحظه خودم را آبدیت میکنم. رفتم پیش آقای فضائلی و گفتم میخواهم بیایم و با جان و دل برای شما کار کنم. به شوخی گفت شما مشهور به گبرلوی رسالت هستید و ما نمیخواهیم طیف رسالت در فضای این خبرگزاری باشند. گفتم چکار کنم؟ گفت نمیدانم. گفتم اصلا فامیلیام را میگذارم «شایسته» و شما هم از این به بعد مرا به همین نام صدا بزنید. پذیرفتند. به آقای فضائلی گفتم هر کاری دارید من برایتان انجام میدهم و نوع آن مهم نیست. ایشان گفت من تازه آمدهام و مسئول دفتر میخواهم، قبول میکنی؟ گفتم چرا که نه. من میخواهم در فضای جدید رسانههای اینترنتی وارد شوم. آن موقع مسئول دفتر جایگاه مدیرکلی داشت و مکاتبات را انجام میداد و دبیران سرویس را انتخاب و نیرو جذب می کرد. منشی نبود. من مسئول دفتری بودم که سعی میکرد بسیاری از افکار و برنامههای آقای فضائلی را اجرا کند.
یکی از کارهای من شناسایی و جمعآوری تیمی از خبرنگاران جوان برای خبرگزاری فارس بود. حتی چون سرویسها هنوز کامل راه نیفتاده بود مدتی روابط عمومی فارس و بعد دبیری سرویس گزارش را برعهده گرفتم و یا دبیری گروه فرهنگی و حتی قاِئم مقامی سردبیر. اما چون حقوق فارس اصلا خوب نبود و برای گذران زندگی مناسب نبود تلاش میکردم در زمینه چاپ و نشر فعالیتهای جنبی داشته باشم. چون دوست نداشتم مسائل اقتصادی روی موضعگیری های روزنامه نگاریام تاثیر بگذارد. میخواستم روزنامهنگاری منتقد و منصف باشم..
خبری که به سرعت دیده شد!
در فارس تا قائم مقام سردبیری هم پیش رفتم. گاهی اوقات شبها شیفت بودم و به عنوان سردبیر باید خبری را ارسال میکردم. برخی اخبار را دبیران برای سرویس آماده میکردند و سردبیر میگفت این خبر باید در فلان ساعت بعد از نیمه شب منتشر شود. یک بار ساعت ۱۲ شب خبری را به اشتباه منتشر کردم. اما بعد از ۵ دقیقه متوجه شدم و آن را به سرعت از سایت برداشتم. فکر کردم خبر را کسی ندیده است. اما فردا صبح ایمیلی از بنگلادش دریافت کردم که چرا فلان خبر را حذف کردهاید؟ من تلویحا منکر آن شدم اما فرد ایمیل زننده پرینت خبر را برایم فرستاد. یعنی اخبار با این سرعت دیده میشدند.
جشنواره برلین
وقتی در فارس دبیر سرویس فرهنگ و هنر بودم به جشنواره فیلم برلین رفتم. در این جشنواره از حضور سینمای ایران مصاحبه و خبر و گزارش تهیه میکردم و خودم به سرعت آن را منتشر می کردم که تجربه جالبی بود.
پایان همکاری با فارس
در یک مقطعی وضع مالی خوبی نداشتم. مستاجر بودم و زندگیام خیلی سخت میگذشت. یک موتور یاماها ۱۲۵ داشتم که آن را هم از ۵۰ هزار تومان پولی که آقای محمد ری شهری در حج واجب به من هدیه داده بود خریده بودم. برای این که وضع مالیام تکانی بخورد آهسته آهسته با استفاده از ارتباطاتی که با سیاسیون داشتم کارهای تبلیغاتی انتخابیشان را بر عهده گرفتم. مثل آقای احمد توکلی که بخشی از کارهای چاپ پوستر و تراکتشان را انجام دادم.آرام آرام به درآمدی رسیدم که حس کردم دیگر نمیتوانم در فارس بمانم سرم خیلی شلوغ بود و نمیتوانستم مانند یک کارمند کار کنم. برای همین سال ۸۴ از فارس استعفا دادم و برای خودم دفتری تبلیغاتی در خیابان فاطمی تهران اجاره کردم و کار روزنامهنگاری برای من فقط محدود شد به نوشتن تحلیلهای حقالتحریری.
ورود به جام جم
وقتی آقای بیژن مقدم در فارس سردبیر و من قائم مقام ایشان بودم به ایشان پیبشنهاد شد مدیرمسئول روزنامه ایران شود. من برای چاپ روزنامه ایران با ایشان صحبت کردم اما به نتیجهای نرسیدم برای همین به سراغ دفتر تبلیغاتی خودم رفتم. چون به شدت درگیر چاپ شده بودم به دانشگاه علمی کاربردی رفتم و در رشته چاپ و لیتوگرافی ثبت نام کردم و قبول شدم. همزمان نقدهایی جدی در زمینه سینما می نوشتم. آقای بیژن مقدم از ایران بیرون آمد و مدیرمسئول روزنامه جام جم شد. ایشان در مقعطی مشکل زیادی در زمینه چاپ روزنامه داشت. طوری که خواست چاپخانههای جام جم را به بخش خصوصی واگذار کند. من هم یکی از چهار پنج نامزد این کار شدم. سرانجام من پذیرفته شدم. فکر کنم یکی از دلایل عمده این پذیرش، اعتمادی بود که آقایان مقدم و ضرغامی از قبل به من داشتند. آقای ضرغامی از زمانی که معاونت سینمایی ارشاد بود به واسطه کارهایی که برایشان انجام داده بودم مرا قبول داشت. آقای مقدم هم شیوه کار روزنامهنگاری و تسلط مرا بر این حرفه میدانست. آنها دنبال فرد امینی میگشتند که هم چاپ را بشناسد هم روزنامهنگاری را، تا اگر خدایی ناکرده خطایی رخ داد فرد مسلطی باشد که بتواند آن را در لحظه اصلاح کند. من این مشخصهها را داشتم. ضمن این که به چاپ آشنا و بر آن مسلط بودم روزنامهنگاری را هم خوب بلد بودم. این که عکس یا تیتر مشکل نداشته باشد و اشتباه نباشد بسیار مهم بود، اتفاقی که چند بار در جام جم افتاد و آن را اصلاح کردم.
از نظر مدیریتی هم توانایی مدیریتی و انضباط دادن به سیستم چاپ را داشتم. روزنامهای که ۳۵۰ هزار نسخه از آن روزانه در ۸ چاپخانه با ۱۵۰ نیرو چاپ میشد.
من حدود ۹ سال مسئول چاپ روزنامه جامجم بودم. در آن مقطع ۷۰ درصد وقتم را به چاپ و ۳۰ درصد زمان خود را به نوشتن اختصاص دادم. همزمان هم در برنامههای تلویزیونی به عنوان منتقد شرکت میکردم و یا چند سال بطور متناوب یعنی حدود سی سال مسئول جلسات کنفرانس خبری جشنواره فیلم فجر بودم. از پانزدهمین دوره جشنواره به پیشنهاد آقای عزت الله ضرغامی که معاون سینمایی وزارت ارشاد بود اجرای این نشستها را برعهده گرفتم و تا الان که چهل و دومین دوره است به طور متناوب، این مسئولیت را بر عهده داشتهام. همین باعث خبرگی من در این کار شده بود.
هفت؛ دومین برنامه پربیننده تلویزیون
در همان دوران یک روز مرا از تلویزیون خواستند و برنامه سینمایی هفت را به من سپردند. یک موقعیت طلایی برای من بود. یک روز عصر به بهانه جلسه اطاق فکر خدمت آقای ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما رفتم و از او پرسیدم دلیل این انتخاب چیست؟ گفت یکی اینکه کسی را میخواهیم که به سینما مسلط باشد، دیدگاه انقلاب اسلامی در زمینه سینما را قبول داشته باشد، معتقد به ولایت فقیه باشد، دیدگاه امام و مقام معظم رهبری را قبول داشته باشد و چند چیز دیگر. ضرغامی گفت چهار پنج گزینه بودهاند که از بین آنها شما را انتخاب کردهایم.
من هم که همیشه از چیزهای جدید استقبال میکنم با جان و دل و البته با ترس و لرز این پیشنهاد را پذیرفتم. چون ناوارد بودم سعی کردم خود را آپدیت کنم.
رفتم و دورههای فن بیان را گذراندم. چون دوره برنامهسازی تلویزیونی را قبلا دیده بودم قاب تلویزیون را میشناختم. یعنی استودیو، کادربندی و تهیه کنندگی را بلد بودم. در این حوزه تقریبا تسلط داشتم ولی تا آن موقع اجرای مستقیم تلویزیونی نداشتم. برای همین دورههایی را نزد مرحوم استاد اکبر عالمی دیدم و فن بیان و اجرا را پیش آقای میکائیل شهرستانی گذراندم. با این کارها حدود ۴ سال برنامه هفت را به طور زنده اجرا کردم که بعد از برنامه ۹۰، پربینندهترین برنامه تلویزیون بود. تجربه اجرای چند سال نشست خبری جشنواره فیلم فجر، فعالیت روزنامهنگاری، مطالعه و اطلاعات دقیق از جریانهای خبری سینمایی در اجرای برنامه هفت بسیار به من کمک کرد. من برنامه هفت را یک برنامه تلویزیونی نمیدیدم بلکه آن را یک مجله خبری میدیدم که سرمقاله داشت، تحلیل داشت، مناظره داشت، گفت و گو و چالش داشت، گزارش داشت و غیره. سرمقاله خواندن در یک برنامه سینمایی تلویزیونی باب نبود ولی من هر هفته در ابتدای برنامه یک سرمقاله در حوزه سینما داشتم که نگاهم در این عرصه را بیان میکرد. تا آنکه آقای ضرغامی از صدا و سیما برداشته شد و آقای محمد سرافراز جای ایشان آمد. شبانه و طی یک هفته آمدند هم برنامه هفت را از من گرفتند و هم چاپخانهها را.
ادامه دارد...