اين يادداشت كوتاه، هم ميداند و هم نميداند كه از خودش و از شما چه ميخواهد. درست مثل سوژهاي كه ميخواهد به آن بپردازد. همه سوژههاي ديگر ايران كه نه، سراسر دنيا را هم روي هم تلنبار كني باز داستان اين نوشته از آنها سرتر است.
همه خبرهاي دنيا پيش خبر اين يادداشت كوتاه كم ميآورد. مثل همه ما كه بالاخره پيشش كم ميآوريم. مثل همه ما كه تكليفمان را با او نميدانيم. فرقي هم ندارد كه ايراني هستيم يا اروپايي يا آمريكايي يا آفريقايي يا زردپوست و سياهپوست يا سفيدپوست.
فرقي هم ندارد كه جهان سومي هستيم يا در جهان پيشرفته نفس ميكشيم. مهم اين است كه اين نفس دنيايي ما روزي قطع ميشود. مهم اين است كه همه ما روزي خواهيم مرد.
همه ما جلوي مرگ لنگ مياندازيم. مرگ از همه چيز سرتر است. همين است كه هر وقت كه دلش بخواهد ميآيد و از هيچ كس اجازه نميگيرد.
خيلي وقتها مرگ انگار كه با پنبه سر ميبرد. بعضي وقتها جوري ميآيد و جوري ما را با خودش ميبرد كه انگار نه انگار اتفاقي افتاده است.
همين است كه مدام ميشنويم كه همه ما رفتني هستيم. مدام ميشنويم كه فلاني رفت، مدام ميبينيم كه بهترين دوست رفت، بهترين همكار رفت، عزيزترينها رفتند و باز انگار نه انگار كه مرگ از هر خبري و از هر سوژهاي بالاتر است. انگار نه انگار كه مرگ سالار همه سالارهاي اين دنياست.
همه ما ميدانيم كه مرگ هست اما باز معلوم نيست چه مرگمان است كه فكر ميكنيم حالا خيلي مانده تا ما با مرگ عكس يادگاري بگيريم. معلوم نيست چرا به خودمان نميآييم. هر چند چه به خودمان بياييم و چه نياييم، او ميآيد، اما چه بهتر كه گاهي وقتها به او هم فكر كنيم.
چه بهتر كه حرص مرگ را در نياوريم. چه بهتر كه گاهي به او هم فكر كنيم و اين انرژي را به او منتقل كنيم كه ما ميدانيم او چقدر مهم است.
ما حواسمان به او هست. ما جايگاه او را ميدانيم. چه معلوم، شايد آن وقت كه ببيند ما به يادش هستيم و ميدانيم خيلي آقاست، با ما مهربانتر شد. شايد آنوقت هواي ما را بيشتر داشت.
شايد آن وقت با خودش گفت: «بچهخوبيه. . . حالا فعلا بذار حالشو ببره...» شايد آن وقت يكهو و عين اجل معلق نيايد و بيخ گلويمان را نگيرد. حالا هم از جناب مرگ معذرت ميخواهم كه اينگونه برايش نوشتم. معذرت ميخواهم كه درباره مرگ جوري نوشتم كه شايد كمتر كسي نوشته است. منظور اين نوشته جسارت به مقام شامخ مرگ نبود. من كه اعتراف كردم، براي نوشتن اين يادداشت سردرگم بودم. اما حالا راحتترم.
حالا راحتتر با جناب مرگ سخن ميگويم. حالا كه نوشتم و از شماها و خودم خواستم كه حواسمان بيشتر به آن جناب باشد، راحتترم. آقاي مرگ اين را هم بگذار بهحساب پررويي ما آدميزاد، كه تا كسي دو كلام با او هم صحبت ميشود، به قول معروف زودي پسرخاله ميشود.
البته شما كه جاي خود داريد. شما كه عرض كردم هميشه با ماييد. اما حيف كه هميشه يك جورهايي خشنايد. ما هم كه قلبمان ضعيف است. خب، به ما حق بدهيد كه از شما بترسيم. حالا درست است كه به شما گفتهاند براي ما آدميزاد قيافه بگيريد، اما نه تا اين حد كه ما هميشه از شما بترسيم. باور كن اگر يك بار هم بخندي و بيايي به سراغمان، راه دوري نميرود.
اينطور هم نيست كه همه ما آدمها تو را لولو خورخوره بدانيم. اينطور هم نيست كه همه ما بيمرام باشيم. ميبيني جناب مرگ، همين حالا كه با شما دو دقيقه همكلام شدم چقدر راحتيم. هم شما راحتي و هم من. ميدانم كه براي تو هم سخت است كه هميشه مثل آدمهايي كه به يك جلسه و مهماني رسمي ميروند شق و رق باشي و نخندي. راحت باش. حالا اجازه بده من به كارم برسم. شما هم برو و به كارت برس. خداحافظ تا بعد.
صولت فروتن - جامجم