سه‌شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - 2026 May 12 - ۲۴ ذی القعده ۱۴۴۷
۱۶ تير ۱۴۰۴ - ۱۵:۳۵

از لنز دوربین تا کوله‌پشتی امداد

امدادگر هلال احمر روایتی متفاوت از امدادرسانی در حملات وحشیانه رژیم صهیونیستی را بازگو می‌کند؛ اینکه چگونه یک عکاس و خبرنگار، امدادگر خط مقدم جنگ تحمیلی ۱۲ روزه شد.
کد خبر: ۸۱۶۸۸۳

به گزارش روز دوشنبه ایران اکونومیست از جمعیت هلال‌احمر؛ نیما احمدی جوانی است که از ۱۹ سال پیش با جمعیت هلال‌احمر همکاری دارد. وی ۱۷ سال از عمر خود را به صورت داوطلبانه در این راه خدمت کرده است.

بیشتر فعالیت‌های این امدادگر در پایگاه‌های امدادونجات، از کوهستان‌های کرمانشاه گرفته تا جاده‌های پرتردد و اسکان اضطراری بوده حتی در پایگاه آزادراه تهران-شمال نیز خدمت کرده است. تلاش‌های بی‌وقفه‌اش باعث شده تا تندیس ملی فداکاری را از آن خود کند؛ افتخاری که هر ساله به تعداد محدودی از جوانان فعال و برجسته اهدا می‌شود.

نیما در یک عملیات بسیار سخت، فردی که از قله پراو کرمانشاه، حدود ۲۵ متر سقوط کرده بود را با انجام عملیات احیا (CPR) به زندگی بازگرداند و به پاس این عمل فداکارانه، تندیس ملی فداکاری را دریافت کرد. همکارانش او را نترس‌ترین فردی می‌دانند که تا به حال دیده‌اند.

نیما احمدی با عشق به رسانه و عکاسی، در نقش خبرنگار و عکاس روابط عمومی جمعیت هلال‌احمر فعالیت می‌کند. اما با این حال، در جنگ ۱۲ روزه، یک امدادگر واقعی بود که در لحظه‌های بحرانی، به صورت داوطلبانه وارد میدان می‌شد تا جان انسان‌ها را نجات دهد. وقتی جنگ آغاز شد، نیما نه تنها تصویرگر وضعیت‌های بحرانی بود بلکه خود، به عنوان یک امدادگر، در کنار مردم و در میدان‌های خطر قرار گرفت.

 

بیشتر بخوانید

 

از لنز دوربین تا کوله‌پشتی امداد

 

روحیه فداکارانه‌اش، او را مجاب کرد که در عملیات‌های امدادرسانی حضور فعال داشته باشد. او در دلِ غوغای جنگ، با تلاش بی‌وقفه، زخمی‌ها را امداد می‌داد، عملیات نجات انجام می‌داد، و حتی در شرایط سخت، تصاویر لحظه‌های حیاتی را ثبت می‌کرد.

اعلام آمادگی با نخستین حمله

با شروع جنگ، نیما مثل همیشه آماده خدمت بود. وی تعریف می‌کند: روز اول که حمله‌ها شروع شد، نیمه‌های شب، وقتی بیدار شدم تا نماز بخوانم، چندین بار صدای مهیبی شنیدم. همزمان کانال‌های خبری را بررسی کردم و در جریان ماجرای حمله قرار گرفتم.

نیما ادامه می‌دهد: در همین حین، یک انفجار بسیار مهیب در شهرک ما رخ داد، شیشه‌ها می‌لرزید. بلافاصله به مسئولم، پیام دادم و اعلام آمادگی کردم. طبق عادت همیشگی، لباس امداد را برتن کردم و به سمت محل انفجار رفتم. سوار ماشین خودم شدم و به محل حادثه رفتم. مردم ازدحام کرده‌ بودند. به عنوان یک امدادگر وارد صحنه شدم. هنوز کسی برای امدادرسانی نرسیده بود، کیف کمک‌های اولیه همراهم بود و شروع به کار کردم. بانداژ و کمک‌های اولیه را انجام دادم. وقتی اورژانس و نهادهای دیگر رسیدند، باز هم خدمات‌رسانی را ادامه دادم. در کنار امدادرسانی، کارهای خبری و عکاسی را هم انجام می‌دادم.

 

از لنز دوربین تا کوله‌پشتی امداد

 

خدمت‌رسانی در میدان نبرد

بلافاصله به نیما خبر می‌رسد که در منطقه‌ای دیگر، به نیروهای امدادی نیاز است. وقتی به آنجا می‌رسد، با صحنه‌ای دلخراش روبرو می‌شود؛ او می‌گوید: ساختمان‌های زیادی خراب شده بود و ازدحام جمعیت بسیار زیاد بود. سه بچه حدوداً هفت هشت ساله برهنه در خیابان افتاده بودند. سر و رویشان خاکی بود، آنها را ریکاوری کردم و به اورژانس تحویل دادم. همه این کارها را به تنهایی انجام می دادم و اصلا فرصت نشد با تیم همراه شوم. دوباره از آنجا به منطقه دیگری رفتم. در این میان کار خبررسانی را هم انجام می‌دادم.

امدادرسانی با چشم زخمی

نیما به عنوان ارزیاب به همراه پیرحسین کولیوند رئیس جمعیت هلال‌احمر در صحنه‌های مختلف حاضر شد و خدمت‌رسانی کرد. او تعریف می‌کند: کنار ساختمان صلح که انفجار صورت گرفت، همه وحشت‌زده بودند. با پای پیاده به سمت محل انفجار دویدم. کولیوند هم آنجا بود و گفت کار ارزیابی را انجام بده.

او وارد ساختمان می‌شود و متوجه می‌شود که هشت نفر در بالای ساختمان گرفتار شده‌اند، در حالی که ساختمان در حال آتش گرفتن بود. نیما و همکارانش، هشت نفر را به پایین منتقل کردند. نیما می‌گوید: داخل ساختمان که شدم، دیدم هشت نفر بالا هستند. با همکارم به سمت آنها رفتیم. ساختمان داشت آتش می‌گرفت. در آن شرایط، آن هشت نفر را از آنجا خارج کردیم. همین که آنها را پایین آوردیم، دیدم سه نفر دیگر داخل ساختمان هستند. دوباره وارد آنجا شدم و یک به یک آنها را بیرون آوردم. وقتی داشتم نفر سوم را خارج می‌کردم، کامپوزیت ساختمان روی صورتم سقوط کرد و چشمم آسیب دید. همان لحظه، به هر طریقی بود امدادرسانی را ادامه دادم. با اینکه چشمم آسیب دیده بود، باز هم مصدومان را تحویل اورژانس دادم. بچه‌های امدادگر به من گفتند که نباید امدادرسانی را ادامه دهم، ولی با اینکه چشمم درست نمی‌دید، باز هم برای کمک به آتش‌نشانی رفتم. بعد از آن، بچه‌ها مرا به مرکز درمانی رساندند.

 

از لنز دوربین تا کوله‌پشتی امداد

 

نجات در دل حریق

چند روز بعد، نیما در حادثه دیگری شرکت کرد و در تمام حوادث، هر کاری از دستش برآمد انجام داد، از بانداژ گرفته تا حمل مصدوم. در یکی از روزها، به آن‌ها خبر می‌دهند که منطقه سه باید تخلیه شود. نیما و همکارانش در حال خروج از ساختمان بودند که موشکی به صدا و سیما برخورد می‌کند. او با همان لباس معمولی و طبق غریزه به سمت صداوسیما می‌رود.

نیما درباره آن روز می‌گوید: ساعت هفت غروب بود که از ساختمان بیرون آمدیم. به چشم، موشک را دیدم که به ساختمان صداوسیما برخورد کرد. همان لحظه، طبق غریزه امدادی خودم لباس و کیف کمک‌های اولیه که در ماشین داشتم پوشیدم، سریع به سمت آنجا رفتم. با خودروی شخصی‌ام بودم. کولیوند هم بلافاصله رسید.

وی ادامه می‌دهد: به ما گفتند که ممکن است یکی دو نفر در داخل ساختمان گیر افتاده باشند. پرسیدند چه کسی حاضر است که برود؟ من یک کلاه و دستکش گرفتم و رفتم داخل. چهار نفر از بچه‌های امدادگر همراهم بودند. آتش فوران می‌کرد. گفتم بچه‌ها، من اولین نفر می‌روم و آخرین نفر بیرون می‌آیم. به آن‌ها اطمینان دادم که تا لحظه آخر هستم. اول رفتم و منطقه را ارزیابی کردم تا بچه‌ها دچار مشکل نشوند. تمام اتاق‌های ساختمان را گشتم. فریاد می‌زدم تا ببینم کسی آنجا حضور دارد یا نه. درنهایت یک نفر را پیدا کردم و با همکارانم، وی را بیرون آوردیم. آن فرد خیلی هول و به شدت شوکه بود.

این امدادگر یادآور می‌شود: در آن لحظات اصلاً نترسیدم یکی از اصلی‌ترین کار یک امدادگر حفظ خونسردی که بتونه بهترین تصمیم رو بگیره. به این‌گونه عملیات‌های سخت عادت داشتم. برای همین با آرامش بیشتری، بچه‌ها را همراهی کردم و همگی با هم از آن ساختمان، خارج شدیم.

تلخ‌ترین روز امداد

نیما با اندوه از شهادت مجتبی ملکی، همکار و دوست صمیمی‌اش در پایگاه آزاد راه تهران-شمال، یاد می‌کند. او از مجتبی به عنوان کسی یاد می‌کند که در روزهای اول ورودش به پایگاه، او را با محیط آشنا کرد و باعث شد احساس راحتی کند.

وی می‌گوید: من با مجتبی در پایگاه آزادراه تهران-شمال همکار بودم. وقتی در پایگاه مشغول به کار شدم، اولین کسی بود که مرا با محیط آشنا کرد و کاری کرد که احساس راحتی داشته باشم. همه مسائل را برایم توضیح داد و بعد از آن با هم رفیق شدیم. روز شهادتش، واقعاً بدترین روز زندگی‌ام بود و حالم خیلی دگرگون شد.

 

از لنز دوربین تا کوله‌پشتی امداد

 

ماندم تا شاید کسی را نجات دهم

در آخرین حادثه‌ای که نیما در آن شرکت کرد، به همراه کولیوند وارد زندان اوین شد. در حین ارزیابی منطقه، متوجه شد که فردی زنده زیر آوار در جلوی در زندان گرفتار شده است.

وی بلافاصله وارد عمل شد و او را نجات داد. همچنین، پیکر یک سرباز دیگر را از زیر آوار بیرون آورد. با وجود شرایط وخیم و هشدارهای مربوط به حملات احتمالی، نیما حاضر به ترک محل نشد.

وی درباره روز حادثه اوین توضیح می دهد:‌شرایط آنجا بسیار وخیم بود. به ما گفتند که ممکن است دوباره حمله شود، ولی من نمی‌خواستم بروم. گفتم شاید کسی زنده باشد. آنجا را تخلیه کردند، ولی من نرفتم. گفتم حتی شده یک نفر را نجات دهم. دوست داشتم یک خانواده را خوشحال کنم. در آن حادثه باز هم پایم آسیب دید ولی اصلاً برایم مهم نبود. در مقابل این همه شهید، این آسیب‌ها مسئله مهمی‌برای من نبود. من ماندم تا شاید کسی زنده باشد. برای همین ماندم و خدمت کردم. با اینکه خانواده‌ام تماس میگرفتند و نگران بودند ولی حاضر به گفتن این نبودم که چه اتفاق‌های برایم افتاده بود که نگران نشوند. من یک امدادگرم و با افتخار و سربلند می‌گویم جز کوچک خانواده بزرگ جمعیت هلال‌احمر هستم.

به گزارش ایران اکونومیست براساس آخرین آمار پزشکی قانونی تاکنون در جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی علیه کشورمان ۹۳۵ نفر از شهدا شناسایی شدند که ۳۸ تن از آنها کودک و ۱۰۲ نفر بانوان بودند که برخی از آنها باردار بودند.

آخرین اخبار