مردم ایران در این روز به دامان طبیعت می روند و وقت خود را در مناطق سرسبز و در سایه درختان سپری می کنند. خیلی از افراد در این روز پیام و متن های تبریک 13 بدر برای دوستان و نزدیکان می فرستند .
بعد از تو
سالهاست زندگی نحس است
چگونه سیزده را به در بکنم؟!
من سالهاست سبزهای گره نزدم
شرم بر من بعد از تو آرزویی اگر بکنم
13 تا بدی 13 تا بلا
13 تا زشتی 13 تا نحسی
13 تا غصه 13 تا ناکامی
13 تا مریضی از وجودتون دور بشه
و درعوض 1398 دونه شادی؛ زیبایی؛ لطافت
و خوشی های پایدار تقدیم وجودتون
سیزده بدر مبارک
گره بر سبزه زن تا غم برآید
که فردا عشق تو از در درآید
به صحرای پر از گل آرزو کن
تمامِ آرزوهایت برآید …
سیزده بدر مبارک.
نمی دونم چی شد سیزده بدر شد
گوشم از جیغ و داد و نعره کر شد
به یاد تعطیلات رفته از دست
غم و غصه کنارم همسفر شد
از آجیل شب عید مونده تخمه
تموم پسته ها زیر و زبر شد
رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید
گره از بخت ما هم کور تر شد
عروس تنگ من ، زندانی عید
از آن قصر بلوریش به در شد
دروغ سیزده هر ساله ی ما
عجب عیدی به نیکویی بسر شد
ترنم میزند باران چیک چیک
ز کوک عاشقی ساعت به تیک تیک
بزن مطرب بهارانست شاد باش
بدر کن سیزده را هم به پیک نیک
روز طبیعت مبارک.
فردا تو را مثل سیزده به در میکنم
اما نمیدانم یادت را گره بزنم
به لحظه های زندگی ام
تا بیایی و بمانی
یا اینکه مثل دروغ سیزده فراموشت کنم
کوچه باغی و صفایی و کمی خاطره و …
سر من، شانه تو، پای همین پنجره و …
شب و عهد من و تو سیزده فروردین
سبزه پای درخت و زدن یک گره و …
فردا تو را مثل سیزده بدر میکنم؛
اما نمیدانم یادت را گره بزنم به لحظههای زندگیام،
تا بیایی تا بمانی
یا اینکه مثل یه دروغ سیزده فراموشت کنم!
سیزده بار زیر لب گفتم
رفتنت مثل سیزده شوم است
خستهام خسته از غروری که به شکستن همیشه محکوم است!
سیزده بدر مبارک.
١٣ تا بدی،
١٣ تا بلا،
١٣ تا زشتی،
١٣ تا نحسی،
١٣ تا غصه،
١٣ تا ناکامی،
و ١٣ تا مریضی از وجودتون دور بشه؛
شادی، زیبایی، لطافت و خوشیهای پایدار تقدیم وجودتان …
سیزده بدر مبارک.
گره ۱۳ از زندگیات باز شود،
نغمه عشق به آهنگ دلت ساز شود،
سوسن و سنبل و مریم همه تقدیم شما،
این بهار و صد بهارت با گل آغاز شود
سیزدتون مبارک!
چو سبزه سبز میگردد ز نوروز
به روز سیزدهم، آن روز پیروز
فزون بر سبزی دشت و چمنزار
به جان و دل بگردیم همچو گلزار
سیزده بدر،
واژه کوچک شده «سیزده به دره» است،
به مفهوم سفر در روز سیزده فروردین، به دره و دشت است.
برای پایکوبی و شادی …
این روز زیبا، نحس نبوده و نیست …
میتوان در خانه ماند و شاد بود
یا باز میتوان در شادی با همگان همراه بود و به دره و رودخانه رفت …
سیزده بدر مبارک.
مطلب مشابه: متن انگیزشی طبیعت و جملات خاص در مورد زیبایی های بی نظیر طبیعت
و تو میروی،
بی من که گره بزنی سبزه تمام خاطره هامان را
و دور کنی از خودت تمام مرا …
سیزده فرصت خوبی است
برای دور کردن نحسی!
سبزه رو از سفره بگیر
ماهی را با خودت بیار
وقتشه بیرون بزنیم
سیزدهمین روز بهار …
سیزده بدر و روز طبیعت مبارک.
با گره دیروزم
نحسی سیزده بدر نشد …
بخت بازوان مرا،
تنها آغوش تو باز خواهد کرد.
سیزده برای تو نحس است؛
تو تمام خیابانها را میبندی،
من پیاده میشوم …
و پیادهروی سکوتم را در چشمانت فرو میکنم
تا بودنم را بپذیری
سیزده بدر مبارک.
رو پیچ و تاب سبز سبزه عید
گره از بخت ما هم کورتر شد
دروغ سیزده هر ساله ما
عجب عیدی به نیکویی به سر شد!
گل، هویت بهار است
و بهار آیینه قیامت …
در این آیینه خود را تماشا کنیم …
سیزده بدرتون مبارک.
باز هم سیزده سال نو از راه رسید
باز هم شادی و سر زندگی از راه رسید
آنجا که شمایید اگر ابری نیست
تندی بپرید بیرون که اصلا جا نیست
سیزده بدرتون به شادی …
سیزده بدر که میرسه
نوبت عاشق شدنه
نوبت آش رشته و
سبزه به آب سپردنه
سیزده بدرتون بارونی و شاد!
گره 13 از زندگیت باز شود
نغمه عشق به آهنگ دلت ساز شود
سوسن و سنبل و مریم همه تقدیم شما
این بهار و صد بهارت با گل آغاز شود
سیزدتون مبارک
میدانم آرزویت چیست
اما برای رسیدن به آرزویت دستانم به آسمان جاری
و سبزه دلم را به نیت تو و آرزوهایت
هر چه که هست گره میزنم
سیزده بدر، روز آرزوهایت باد.
امیدوارم با سیزده بدر غمها از دلها بیرون
و با رفتن به دامان طبیعت،
چون شکوفههای بهاری دلهاتون
شاد و غنچههای امید برای آغاز سالی نو شکوفا شود.
آمیخته شد نگاه من با نوروز
با هر گل این بهار آتش افروز
تا سال دگر دست به دستت باشم
صد سبزه گره زدم به یادت امروز!
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خودم سیزدهم کز همه عالم بدرم …
سیزده بدر مبارک.
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
دریاب که هفته دگر خاک شده ست
می نوش و گلی بچین که تا در نگری
گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست
(با آرزوی روزی شاد در کنار طبیعت)
سلامتی اونایی که حتی یه دونه سبزه هم گره نزدن؛
ولی یه عمریه دلاشون به هم گره کور خورده …!
سیزده بدر مبارک.
منم زخمی دلتنگی در این سیزده بدر
همچو مجنون بی لیلا هر کو در به در
این غم جانسوز عشقت نازنین
ندانم کی زمان آید به پایانش دگر
سیزده بدر مبارک!
امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی
قرآنش نگهدارتان،
آینهاش روشنایی زندگیتان،
سکهاش برکت عمرتان،
سبزیاش طراوت و شادابی دلتان،
و ماهیاش شوق ادامه زندگی را به شما هدیه دهد.
سیزده بدر مبارک.
سیزدتون بدر
دشمناتون در به در
رفقاتون گل به سر
گرفتاریاتون زود بدر
خوشیهاتون هزار برابر
سیزده بدر مبارک.
این چه رسمیست؟
چه کس گفته چنین با گره سال خود آغاز کنیم؟
از هزاران گره مانده به راه
تو بیا تا گرهی باز کنیم …!
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحب دل و صاحبنظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
درت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
عاقبت از ته این کوچه سفر خواهم رفت
به هوای سر کوی تو به سر خواهم رفت
قید عالم بزنم مایه ز جان بگذارم
در خط چشم تو تا مرز خطر خواهم رفت
تا مگر نرم کنم سنگ دلت مجنون وار
دامن دشت و دمن کوه و کمر خواهم رفت
یار انگار سر مهر ندارد، زین شهر
با دلی خسته و پر شور و شرر خواهم رفت
بشکف ای دوست مرا بدرقهای شبنم باش
تا ببینی که چه با دیدهی تر خواهم رفت
دل سودا زده زین راه به جایی نرسید
چارهای نیست، پی راه دگر خواهم رفت
تا به کی اشک من و دامن …
گرههایم هفت تا نشده …
سبزه رو از سفره بگیر
ماهی را با خودت بیار
وقتشه بیرون بزنیم
سیزدهمین روز بهار …
بعد از تو سالهاست زندگی نحس است
چگونه سیزده را به در بکنم؟!
من سالهاست سبزهای گره نزدم
شرم بر من؛
بعد از تو آرزویی اگر بکنم …
برایت یک بغل گندم،
دلی خشنود از مردم؛
برایت یک بغل مریم،
که مست از میشوی هر دم؛
برایت قدرت آرش
که دشمن را زنی آتش …
برایت سفرهای ساده، حلال و پاک و آماده
برایت یک غزل احساس،
دوبیتیهای عطر یاس …
برایت هر چه خوبی هست،
صمیمانه دعا کردم …
سیزده بدر روز آشتی با طبیعت است
چقدر دلم برای صدای آبها …
بوی چمنها،
عطر سحر آمیز پونههای لب جویها …
و گلهای کوچکی که تازه روییدهاند
و از پشت سنگها سرک میکشند
تا عاشقانهترین نگاه را به دنیایی تقدیم کنند،
تنگ شده …
ترنم می زند باران چیک چیک
ز کوک عاشقی ساعت به تیک تیک
بزن مطرب بهاران ست شاد باش
بدر کن سیزده را هم به پیک نیکروز طبیعت مبارک
کمی سیزده
کمی نحسی
به دور دار این حال بد مستی
حالم خراب است
رفتی و پشت سر گذاشتی
سیزدههای نحسی
هر بار که طی میکنم سیزدهها
به یاد میآوردم تو را
هر بار به یاد میآورم من زخمی را
نمیدانم رفتن نحس است یا سیزدهها
هر چه باشد قسمت نبود …
برو دیگر فرصتی نمانده
رفتن سرشتی با تو بود
برو قسمت نبود.
من دیگر سیزدهها را بدر کردم
نحسی اینجا جایی ندارد …
یه بهاری یادمه
یه روز سیزده بدر
تو میون سبزهها
من و مادر و پدر
کودکی بودم کوچیک
با لباسی شیک و پیک
اون روزا یادش به خیر
روزای قشنگی بود
یه صفای ناتموم
میونش یه رنگی بود
اما این سیزده بدر
منم و خود خودم
اون همه مهر و صفا
گم شده چه بیوفا …
و من همچنان موجها را
به هم گره میزنم…
شاید حصاری شوند
برای رسیدن به
آرزوهای دور دستم
آرزوهای محالم
آرزویم به بلندی دیوار چین …
نه …
آرزویم به وسعت خزر و خلیج فارسم …
نه …
آرزویم تنها به آن
وارونههای ذهن من
عید است و زمین تازه مسلمان شده است
از برکت عشق، دلم گلستان شده است
گر سیزده عید گره زنی سبزی را
بخت تو بلند و درد درمان شده است
اگر سیزده بدر هر سال تو آرزوی من بودی،
امسال خودم آرزوی خودمم!
تو منو آرزو کن …!
همه میروند به باغ، سیزده به در کنند
از بد و آفت و شر، به صحت گذر کنند!
چون که از نگاهشان، نحس و نامبارک است
سیـزده و باید از این عدد حذر کنند!
سیزده مثل من است!
بدشگون و بدبیار …
بیگناه به چشم بد، سوی او نظر کنند!
من و این عدد فقط جرممان بخت بد است
تا که میرسند به ما فکر بد به سر کنند!
وای از این خیال بد که به ناروا برند
هرچه و هرکه بود، ریشهاش تبر کنند …
آرزوهایت را
به دلم گره بزن
نکند دیر بیایی و
سیزده بدر شود
و تو
میروی
بی من
که گره بزنی
سبزه تمام خاطره هامان را
و دور کنی از خودت
تمام مرا
سیزده فرصت خوبی است
برای دور کردن نحسی
شاید هم حق داری
گره بزن تمام خاطره هامان را
شاید سال خوبی باشد
برایت بی من …
آمدی نحسی سیزده را به در کنی
آمدی نحسیات را در میان ما خوش یُمن کنی
پس با کفشهایت روی پشت من نیا
پاهایت را با آب و گلابی بشور
نمیخواهم پاهای بودارت
را روی پشتم حس کنم
به کنار نحر آب آمدی
یادت باشد، آب را گل نکنی
اینجا ماهیای برای صید نیست
از چشمههای زلال و پاک
آب جویبار به اینجا رسیده است
در کنارش لحظهای بنشین و به صدای بیکلام موسیقی آب گوش کن
گوشهایت را بازکن و چشمهایت را به روی.
منم زخمی دلتنگی در این سیزده بدر
همچو مجنون بی لیلا، هر کو در به در
این غم جانسوز عشقت نازنین
ندانم کی زمان، آید به پایانش دگر
سیزده بدر که میرسه
نوبت عاشق شدنه
نوبت آش رشته و
سبزه به آب سپردنه
قرار نانوشتهای
با بوسههای تب زده
بادبادکای رنگی و
سبزههای گرده زده
هنوز به گوشم می رسه
صدای تو با عشق و تب
صدای دخترای شهر
تو خندههای نیمه شب
جامههای عید را به تن کنید
سیزده ز سر برون کنید
لحظههای شوم قرن سیزده،
از این سرا برون کنید
سیزده بدر کنید
سیزده، هزار تکه میشود به دست تو
خنده سر کنید
سیزده هزار مرتبه دعا کنید
سال، سال مرگ لشگر غم است
جامه نو کنید
سیزده از این سرا به در کنید …
نمیدونم چی شد سیزده بدر شد
گوشم از جیغ و داد و نعره کر شد
به یاد تعطیلات رفته از دست
غم و غصه کنارم همسفر شد
از آجیل شب عید مونده تخمه
تموم پستهها زیر و زبر شد
رو پیچ و تاب سبز سبزه عید
گره از بخت ما هم کورتر شد
عروس من، زندانی عید
از آن قصر بلوریش به در شد
دروغ سیزده هر ساله ما
عجب عیدی به نیکویی به سر شد!
باز هم امسال سیزده بدر
من به دنبال گرهی هستم به سبزهای …
در این روز …
سبزهای پر رنگ با گرههایی زیاد از دستان همان دخترک شرقی …
آن دخترکی که لب پای رودخانه احساسم …
رو به سوی من ایستاده بود …
و آرامش وجودم را با حضورش به هم زد و رفت.
این سبزه چو من عاشق زاری بوده ست
در حسرت وصلت نگاری بوده ست
بر وی گره کور اگر میبینی …
زان روست که دائم به خماری بوده ست!
باور نکنید هر چه را که من میگویم:
بابا آب داد؛
بابا نان داد!
این تنها دروغی بود در خاطره بهار
از یک پدر در به در
که من تا انتهای افق
به روز سیزده بدر بلد بودم.
آمیخته شد نگاه من با نوروز
با هر گل این بهار آتش افروز
تا سال دگر دست به دستت باشم
صد سبزه گره زدم به یادت امروز
هـمه میرَوَند به باغ سـیزده به دَر کنند
از بـَد وُ آفـَت وُ شـَر به صِحـَت گــُذر کنند
.
چونکه از نگاهشان نـَحس وُ نامبارک است
“سـیزده” .. وَ باید از این عدد حـَذر کنند
.
سیزده مثل ِ من است؛ بـَدشـُگون وُ بـَدبیار
بی گناه به چـَشم ِ بـَد سوی او نـظر کنند
.
من وُ این عدد فقط جـُرمـِمان بـَخت ِ بـَد است
تا که میرسـَند به ما فکر ِ بـَد بـِسـَر کنند
.
وای از این خیال ِ بـَد که به نارَوا بـَرَند
هرکه وُ هرچه بـُوَد ریـشه اش تــَبر کنند …
چند پشت بام گز نکرده
و دزد
در خانه را میکوبید
خانهی بی خورشید
آبروی پدرم در دست
وسط هال به خود میلرزید
چمدان مخبر بود
خاطرات اعتماد پدرم در آن
لای یک آلبوم عکس
پدرم همیشه میگفت:
“ببین
من هنوزم آنجا
وسط نهار سیزدهبدرِ آن سالم؛
سال آخر
که سر سفره بید
تکه نانی خوردیم
یادت هست؟
همه با هم سیب گفتیم ، بلند
تو
رو به سنگی آزاد
بدنبال خدا در شَلتاق:
میتواند آیا
ببَرد بالا خدا آن سنگ را؟
من
راه خانه را گم کردم
خانهی بیخورشید
و دزد
در بزنگاه به خواب”
دو رکعت نماز میت خواندیم
قاب هویّت ما بر دیوار
با نواری مشکین
مژده گمشدگی میطلبید
پدرم
میزُدایَد گاهی
گرد و خاکی از آن
دست و پایم
زیر آن سنگِ بزرگ است هنوز
پدرم میگوید
“من هنوزم آنجا
وسط نهار سیزده بدرِ آن سالم”
او به من
من به او میخندیم …
دنیا رهگذر کوچه هاست
دنیا مسیر ناباوری هاست
مرا عهدیست که رها کرده ام
مرا یاریست که هنوز نیافته ام
به مهابا در گذر کوچه هایم
بی دلیل در پی یافته هایم
مرا بهانه ها بدین سو میکشاند
بی خبر از پی ماجراها میکشاند
من با خود بی من شده ام
تو با خود بی من شده ایی
راز و رمز زندگی را نیاموختند
نسل بعدی را خود بیاموختند
سردرگم همین دنیا شده ایم
لیکن وعده دیدار نیاموخته ایم
کتابها در قفس اند
آدمها مشغول هم نفس اند
گذشته مان تیره گشته
فر و شکوهمان همه گم گشته
یا باید تدبیری چاره کرد
یا خود را همچنان در چاله کرد
روزی را بدون تبلت بدر کنیم
بیداد از این همه فناوری فردا خطر! کنیم
نتیجه از این همه بی برنامه گی هاست
غبطه به حال دیگران نیز از این بی برنامه گی هاست
گفتم که دنیا را رها کنیم
بی مهابا مث سیزده بدر کنیم
بیرون را بی ماشین بدر کنیم
پای پیاده بگذار خطر کنیم
فردای آن روز در خاطره هاست
با هم قلبی پر از یادهاست
درد عشق تو نمودست سراپا شررم
حیف آن عمر، که بگذشت و نمودى حذرم
زان شکستى که دلم کرد و تو رفتى زبرم
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرمتو زمن رفتى و یکدم ببریدى و هنوز
زهر آن هجر چشم، هم تو چشیدى و هنوز
شاید آن بود دلت آنچه رسیدى و هنوز
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرمگفته بودند که عشق است یکى تارى خام
کش نگیرى که بِسُکلَند از آنسو انجام
تو نگهداریش حرمت، نبود رشته به عام
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرمگفته اند عشق چو دنیاست بعاشق نفسى
ور که معشوق نباشد، همه دنیا قفسى
راست گفتند ندیدم، چو تو رفتى به کسى
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرمشمع عمرم ز پیت بى پر پروانه بسوخت
آتشى بود و شرر آنچه دلم زان آموخت
هیچ حاصل نشدم، زآنچه هنر ها اندوخت
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرممفلسى بود به درویشىیم همراه سفر
بود این عاشقى، مطلوب دلِ اهل نظر
دیر فهمید دلم، ازپیت اى نور نظر
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرمحیف آمد بسرم آنچه ازان بیمم بود
رفت و بگسست که پنداشتم ندیمم بود
شعرم هذیان بدید، آنکه بدل نیمم بود
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرمیاد تو ریخت بکام و رگ من هردم زهر
هر دمم میل بود تا که گریزم از دهر
من زمستانى ام و نیست بهارم جوهر
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درمهست این زندگیم خاطرهٰ عشق عظیم
دل از آن گشته درین شهر، بدین کعبه مقیم
حال او نیست بجایش شده این شهر ندیم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرمتو ندانى همه عمرم، بود آباد تو بس
گر تو باشى و نباشى، نیم آزاد تو بس
تو برانى و بخوانى، دل من شاد تو بس
تو از آن دگری، رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرمتو نگفتى که مگر عاشقى خواهد دل شیر؟
من شکار تو ام و خوب بیاید ولى دیر
جز توام نیست، نمودم همه جا را سر و زیر
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورمترسم این یاد تو باخویش برم در تابوت
کاش تا بَر بشوم، من به قیامت با بوت
چارهٰ نیست، به “مصلوب” وبسوزد به سکوت
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
“شهریارا” چکنم لعلم و والا گهرم/ ایونا