چهارشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - 2026 May 13 - ۲۵ ذی القعده ۱۴۴۷
۱۷ مهر ۱۳۹۱ - ۰۵:۰۰

مصاحبه با رضا داوودنژاد و همسرش غزل بدیعی

ايران اكونوميست :رضا داوودنژاد بارقه‌هایی از شخصیت شیطان و دوست‌داشتنی اش را نشان داد. در تمام چهار ساعتی كه روی مبل‌،كنار همسرش نشسته بود و تعریف می‌كرد؛ از بیماری، از سفر هوایی به شیراز، از پزشكانی كه زندگی‌ را به تنش برگرداندند و از آن كبد اهدایی.
کد خبر: ۹۸۹۵
reaz-davoodnejad

برترین ها: رضا داوودنژاد. نه الان، شش ماه پیش، در اوج بیماری... وقتی می‌دیده دوستان نزدیك و بچه‌های شر مهمانی‌های دور همی تا چشمش را باز می‌كرده، چشمانشان قرمز می‌شود، در همان عالم خواب و بیدار و خیال و وهم، پیش خودش می‌گفته حتما عمرم به این دنیا نیست. اما قهرمان قصه ما آن لحظات، با آخرین قسمت‌های یك كبد سوخته، سعی كرده بخندد. حالا هرقدر كمرنگ‌ و زوركی... خب، شاید همین روحیه بوده كه بعد از آن همه خبر منفی و «دور از جان» نگهش داشته؛در حالی كه همه چیز به تار مویی بند بود.

رضا داوودنژاد در تمام لحظات مصاحبه بارقه‌هایی از همان شخصیت شیطان و دوست‌داشتنی را نشان داد. در تمام سه، چهار ساعتی كه روی مبل‌،كنار همسرش نشسته بود و تعریف می‌كرد؛ از بیماری، از سفر هوایی به شیراز، از پزشكانی كه زندگی‌ را به تنش برگرداندند و از آن كبد اهدایی و صاحبش. شاید این تنها لحظه‌ای بود كه لبخند روی لب رضا خشكید. لحظه‌ای كه دوباره فكرش رفت به جبر و اختیار. اینكه ملك‌الموت، در ناكجاآباد جانی را بستاند و جان دیگری، جان بگیرد.

رضا با كبد اهدایی به زندگی برگشته. رفته بودیم سراغش تا در همین حول و حوش حرف بزنیم؛ «زندگی». برای آنهایی كه می‌روند تا ته خط و برمی‌گردند، همین نفس كشیدن كافی است. «زندگی» آنها همین است كه «غزل» كنارشان باشد و نفس پدر و خواهر و عمو و پسرعمه و بقیه را حس كنند... این است زندگی ایده‌‌آل!

شخصا عاشق چاقیام

چقدر خوب است كه سرحال و سرپایی. الان چطوری؟

درحال حاضر شغل شریف استراحت را سپری می‌كنم. آبان‌ماه یك جراحی دیگر دارم بعد از آن هم باید 5-4 ماه استراحت كنم.

همیشه وقتی تو را می‌دیدیم فكر می‌كردیم چقدر خوب است كه كسی بتواند آنقدر اراده داشته باشد و این‌همه كاهش وزن، اما انگار كلیت ماجرا این است كه اگر آدم با چاقی‌اش كنار بیاید به نفعش است!

واقعیت این است كه هرطور كه باشی یك حرفی درمی‌آید. وقتی لاغر شدم همه دوروبری‌هایمان می‌گفتند بس كن بگذار كمی چاق شوی. آن موقع به 76 كیلو رسیده بودم و در كار «فراموشی» مشغول بودم. مردم كه من را می‌دیدند می‌گفتند وقتی چاق بودی بانمك‌تر بودی، در حالی كه وقتی هم كه وزنم بالا بود همه به من گفتند چه‌كار می‌كنی داری می‌تركی. من هم دركل دائم دنبال یك خط تعادل هستم كه یك‌جایی آن را پیدا كنم.

الان چند كیلویی؟

به دلیل جراحی‌هایی كه انجام دادم نمی‌توانم فعالیت كنم و دائم در خانه نشسته‌ام تا عمل جراحی را انجام بدهم. من زمانی كه به بیمارستان رفتم 110 كیلو وزن داشتم. در حال حاضر هم بعد از این همه خانه‌نشینی 94 كیلو هستم. البته مردم به من می‌گویند رضا چاق شده‌ای منظورم این است كه این جمله چاق شدی، لاغر شدی همیشه با آدم‌هایی كه اضافه‌وزن دارند، هست.
البته خود من شخصا عاشق چاقی هستم. حتی وقتی لاغر شدم دلم برای وزن زیاد تنگ شده بود. احساس می‌كنم وقتی چاقم بامزه‌تر هستم. به هرحال حجم و ابعاد زیادم را بیشتر دوست دارم.

به‌خصوص كه شما چهره آشنایی دارید و مردم یك تصویر ذهنی از شما دارند. وقتی آن تصویر تغییر می‌كند، به‌خصوص در مرحله كاهش وزن، پوست صورت هم جمع می‌شود و مردم خوش‌شان نمی‌آید.

این مربوط است به تصوری كه از آدم دارند. بعد از اینكه حالم بد شد و به بیمارستان رفتم، مردم از روی دلسوزی به من می‌گفتند ای كاش كه هیچ‌وقت لاغر نمی‌شدی. به‌هرحال هنوز اندر خم پیچ این كوچه هستم!

آنقدر نخوردم که افتادم

ظاهرا جراحی‌های نامتعارفی برای كاهش وزنت انجام دادی كه كارت به بیمارستان كشید.

بله، اصل داستان این است كه من 10سال پیش معده‌ام را كوچك كردم و این جراحی مشكلات زیادی برایم به وجود آورد. بعد از آن سیستم گوارشی‌ام دچار اختلالاتی شد و مجبور به تحمل بای‌پس روده‌ام شدم و باید بعد از این جراحی، خیلی مسائل را رعایت می‌كردم. باید آمپول و سرم‌هایی می‌زدم، اما من وقتی روی دور لاغر شدن افتادم هیچ‌كدام از مسائل پزشكی‌ام را رعایت نكردم. این بی‌خیالی باعث شد كه بدنم تحلیل برود به همین دلیل هم بعد از پیوند بهبود من خیلی طول كشیده. معمولا بعد از پیوند اعضا افراد خیلی سریع مرخص می‌شوند اما من چون ضعف شدید جسمی داشتم جراحی‌ام خیلی سنگین‌تر انجام شد.

وقتی شروع می‌كنی به غذا نخوردن بدن عادت می‌كند و تو فكر می‌كنی چقدر خوب كه اشتها ندارم.

بله، من یك جنگی با نخوردن پیدا كرده بودم، طوری شده بودم كه از غذا خوردن فرار می‌كردم. غزل (همسرم) متوجه شده بود به محل فیلمبرداری می‌آمد و مجبورم می‌كرد روبه‌رویش بنشینم و غذا بخورم. قبل‌تر یواشكی و دور از جمع غذا می‌خوردم الان باید جلوی چشم‌ها غذا بخورم كه دیگران ببینند.

حالا به هم وابسته تریم

خانم بدیعی قاعدتا بیشترین درگیری‌ها را در این مدت، شما داشتید. به‌خصوص خبرهای ناامیدكننده‌ای كه در این وقت به گوشتان می‌رسید. این مدت را چطور پشت‌سر گذاشتی.

غزل بدیعی: روزهای خیلی بدی را گذراندم. حجم تلفن‌ها و ملاقات‌های رضا هم خیلی زیاد بود. البته این دوران درعین تلخی دوران خوبی برایمان بود. نتیجه این روزها آثار خوبی برای هردوی ما داشت.

منظورتان از این آثار چیست؟

قبل از این نمی‌دانستیم مردم تا این حد رضا را دوست دارند. در این دوره مردم و دوستان آنقدر به ما محبت كردند كه واقعا برای من غیرقابل تصور بود. رضا وقتی در آی‌سی‌یو بستری بود از ساعت 3تا 5 كه وقت بازدید بیمارها بود هرروز حدود 200 نفر از دوستان و آشنایان جمع می‌شدند. تازه رضا هم وضعیتش طوری نبود كه بتواند آنها را ملاقات كند و بیشتر من كنارشان بودم. حمایت دوستان در آن دوران خیلی به من كمك كرد.

پشت سرگذاشتن این بحران روی زندگی شخصی شما تاثیر هم گذاشت؟

غزل: فكر می‌كنم بله خیلی.

رضا: به هرحال ما یك دوره سخت را پشت‌سر گذاشتیم، من به مرزهای خیلی خطرناكی نزدیك شدم. این اتفاق بعد از گذشتن 2سال از ازدواج ما پیش آمد. من و غزل 2سال قبل از ازدواجمان با هم نامزد بودیم و چه در دوره نامزدی و چه در زندگی‌مان همیشه با هم خوب بودیم و هیچ‌وقت مشكلی با هم نداشتیم و همیشه فكر می‌كردیم رابطه‌مان در آخرین حدی است كه می‌تواند بین زن و شوهر باشد و این دوران بیماری من هم وابستگی‌مان را خیلی بیشتر كرده است. به هرحال پدرومادر رابطه فرزندی و پدر و مادری دارند كه طبیعی است اما غزل در تمام این روزها كنار من بود و روزهای خیلی سختی را پشت سر گذاشت.

هیچ وقت به روی خودم نیاوردم

در دوران بیماری‌ات مطلع بودی كه چقدر خطر تهدیدت می‌كند؟

متوجه شده بودم. البته از واكنش اطرافیانم بو بردم. من هرروز نسبت به روز قبلم ضعیف‌تر شدم طوری كه روزی 17ساعت می‌خوابیدم. وقتی بیدار می‌شدم و غزل و پدرم را بالای سرم با یك حالت خاص می‌دیدم یا دوستانم را می‌دیدم؛ آدم‌هایی كه همیشه تو سر و كله‌ هم می‌زدیم و شوخی می‌كردیم ولی حالا گریان بودند متوجه شدم اوضاع خوب نیست. تنها فكری كه به سرم زد این بود كه خودم به روی خودم نیاورم چون اگر به رویم می‌آوردم اوضاع روحی خانواده‌ام بدتر می‌شد. در این مدت اصلا خودم را نباختم. فكر كردم اگر خودم هم حالم بد باشد وضعیت بدتر خواهد شد.

تصویری كه همیشه از تو وجود دارد تصویر یك فرد با روحیه است كه به نظر من این انرژی به تو كمك زیادی كرد.

بله، معمولا در طول بیماری هم مریض خوبی هستم. روحیه‌ام را از دست نمی‌دهم. اگرچه باید اعتراف كنم یكی از دلایلی كه آمپول‌ها و سرم‌های ویتامینم را نمی‌زدم ترس بود.

شما در وجود خودت هیچ‌وقت به ترس از دست دادن رسیدی؟

خوشبختانه فكر می‌كردم خیلی وضعیت حادی ندارم. تنها چیزی كه نگرانم می‌كرد دوروبری‌هایم بودند كه این موضوع كه می‌دانستم از دست دادن من برایشان خیلی سخت است، توانست من را نگه دارد. یعنی دیدم كه اگر اتفاقی برای من بیفتد غزل، پدرم، مادربزرگم و خواهرم به كجا می‌‌رسند. پذیرفته بودم اتفاقی است كه برایم پیش آمده است و خیلی سریع با آن كنار آمدم اما تنها چیزی كه دائم فكرم را مشغول می‌كرد این بود كه بعد از این ماجرا چه ضربه‌ای به آدم‌های دور و بر من خواهد خورد. این ترس به من انگیزه ماندن می‌داد.

در این مدت خواب هم می‌دیدی.

بله كلا در یك دنیای دیگر سیر می‌كردم نه اینكه بگویم خواب‌های عجیب و غریب این دنیا و آن دنیا را دیدم، نه. اما حال خاصی داشتم، امیدوارم كسی آن حال را تجربه نكند ولی یك عالم خاصی بود كه حسی است و قابل گفتن نیست.

اولین دیدار؛ عروس ما شو!

داستان ازدواج و آشنایی شما چطور بود؟

رضا: داستان آشنایی ما برمی‌گردد به خواهرهای ما. 8سال پیش خواهر من زهرا، خانه عسل بدیعی خواهرخانم من دعوت بود. برای اولین‌بار غزل را كه می‌بیند به غزل می‌گوید بیا عروس ما شو (می‌خندد) درواقع آشنایی ما به واسطه خواهرهای ما بود.

غزل: البته از وقتی این جمله‌ها رد و بدل شد تا آشنایی من و رضا حدود 4سال گذشت.

رضا: بله 4سال پیش كه غزل را برای اولین‌بار دیدم، پسندیدم (هردو می‌خندند)... یادم می‌آید وقتی غزل را دیدم تمام دوروبری‌هایم به من می‌گفتند غزل؟ عمرا! مرتب به گوشم می‌رساندند كه غزل دوست ندارد ازدواج سینمایی داشته باشد. اما خب چاره‌ای نبود (می‌خندد).
آخرین اخبار