به گزارش روز چهارشنبه ایران اکونومیست از جمعیت هلالاحمر؛ صدای جنگ تنها در آسمان تهران طنین نیفکند؛ بلکه تا اعماق دل امدادگرانی نفوذ کرد که با تمام وجود خدمت میکنند. یکی از این چهرههای گمنام اما متعهد، «کیانوش فلاحی» است؛ مربی تیم آنست (سگهای زندهیاب) جمعیت هلالاحمر در منطقه ٢٢ تهران، که به همراه سگ وفادارش «ژیرو» روایتگر روزهایی است که هوا بوی آوار، دود، اشک و خون گرفته بود.
اولین مأموریت؛ نجات در محله نارمک
فلاحی میگوید: با شروع نخستین حملات، مأموریتها آغاز شد. به دلیل گستردگی آوار و ضرورت استفاده از سگهای زندهیاب، هر جا اعلام نیاز میشد، بدون لحظهای درنگ اعزام میشدیم. شب سوم جنگ، همراه ژیرو به محله نارمک اعزام شدیم. پس از ورود، این سگ روی یک نقطه مکث کرد و شروع به کندن زمین کرد. به همکاران گفتم: همینجا را سبک کنید. پس از کنار زدن آوار، پای کودکی سهچهار ساله نمایان شد.
شب سوم جنگ، همراه ژیرو به محله نارمک اعزام شدیم. پس از ورود، این سگ روی یک نقطه مکث کرد و شروع به کندن زمین کرد. به همکاران گفتم: همینجا را سبک کنید. پس از کنار زدن آوار، پای کودکی سهچهار ساله نمایان شد.
او سکوتی میکند؛ سپس ادامه میدهد: تا آن لحظه تمامی پیکرهایی که دیده بودم، بزرگسال بودند اما این کودک! هنوز هم هضم آن برایم دشوار است. در همان لحظه با تمام وجودم کودککشی را لمس کردم؛ باور کردم که این رژیم نه به سرباز، نه به کودک رحم نمیکند.
فردای آن روز، مأموریت دیگری آغاز شد؛ اینبار در شهرک شهید باقری. نخستین تیم آنست بودیم که به محل رسیدیم. پیش از استقرار کامل، حمله دوم آغاز شد. انفجاری شدید روی داد. ژیرو از شدت موج انفجار دچار اضطراب شد. او را سریعاً از محل دور کردم و تصمیم گرفتم بهتنهایی به عملیات نجات ادامه دهم اما حملات پیاپی اجازه نمیداد. هر بار که نزدیک میشدیم، دوباره حمله صورت میگرفت.
با صدایی آرامتر ادامه میدهد: «از مجموعه دوکوهه که بیرون آمدم، شهید مجتبی ملکی و یکی دیگر از دوستان کنار آمبولانس پایگاه آزادراه بودند. برای احوالپرسی رفتم که چند ثانیه بعد، همان آمبولانس هدف حمله قرار گرفت. موج انفجار مرا چند متر پرتاب کرد. وقتی بهسختی برخاستم، مجتبی را نیافتم. خواستم بازگردم که یکی از نیروهای نظامی مانع شد و گفت: لازم نیست بروی... همکارت شهید شد...در آن لحظه دیگر چیزی نفهمیدم، تنها اشک میریختم... در ناباوری کامل.
او میگوید: با وجود آسیبدیدگی، با پای آسیبدیده به صحنه عملیات بازگشتم. به خودم گفتم که باید قویتر باشم؛ مردم به ما نیاز دارند. وظیفه ماست که بمانیم.
ردِ امید در دل خاک
ساعت یک بامداد جمعه ششم تیر، سه روز از ریزش ساختمان فراجا گذشته بود. هنوز یکی از پیکرها یافت نشده بود. با ورود به محل، خانواده شهید منتظر بودند؛ ناامید اما همچنان چشمبهراه. وقتی من و ژیرو را دیدند، جرقه امیدی در چشمانشان دیده شد. ژیرو پس از جست وجو روی نقطهای علامت داد.
با وجود تردید حاضرین، دوباره او را فرستادم. باز همان نقطه را نشان داد. بیلمکانیکی آغاز به کار کرد. در تاریکی شب، پس از تلاش تیم و ژیرو، پیکر آخرین شهید فراجا پیدا شد.
فلاحی با بغض میگوید: فقط گفتم خدایا شکرت. خانواده شهید چشمانتظار نماند. ژیرو را به ماشین سپردم و خودم باز به امدادگران منطقه پیوستم تا پیکر را هرچه سریعتر به خانواده تحویل دهیم.
سکوت پایانبخش این روایت، سنگینتر از واژهها بود. آنچه از دل تاریکی باقی ماند، نه تنها رد پنجههای ژیرو بر آوار، بلکه رد پررنگ انسانیت بود بر بستر ویرانی.
به گزارش ایران اکونومیست، بامداد روز جمعه ۲۳ خردادماه، با آغاز حمله تروریستی رژیم صهیونیستی به تهران و تعدادی از شهرهای ایران، شماری از فرماندهان نظامی، دانشمندان و مردم غیرنظامی به شهادت رسیدند و به این ترتیب جنگ تحمیلی آغاز شد.
طبق اعلام رسمی، سرلشکر پاسدار محمد باقری رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، سرلشکر پاسدار حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سرلشکر پاسدار امیرعلی حاجیزاده فرمانده هوافضای سپاه پاسداران، سرلشکر پاسدار غلامعلی رشید فرمانده قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا، سردار کاظمی رئیس سازمان اطلاعات سپاه، سردار علی شادمانی، سردار محمد سعید ایزدی، سردار داوود شیخیان فرمانده پدافند هوایی نیروی هوافضای سپاه پاسداران، محمد مهدی طهرانچی، فریدون عباسی، سید امیرحسین فقهی، عبدالحمید مینوچهر، محمدرضا ذالفقاری و مطلبیزاده (دانشمندان هستهای) از چهرههای صاحبنامی بودند که در جنایت رژیم صهیونیستی به کشورمان به شهادت رسیدند.
ایالات متحده آمریکا هم بامداد روز یکشنبه (یکم تیرماه) به سه مرکز هستهای فردو، نطنز و اصفهان تجاوز کرد.
بعد از ۱۲ روز تجاوز دشمن به کشورمان و پاسخهای کوبنده نیروی مسلح ایران به شرارتهای آن، از صبح سهشنبه (سوم تیرماه) رژیم صهیونی مجبور به پذیرش آتشبس شد.