*در دوران نوجوانیدر کارخانهای
کار میکردم به نام «آسیای گندمکار» در جاده تهران- شاهعبدالعظیم. چند
وقتی میشد که پدرم ورشکست شده بود و در آن کارخانه آردسازی شریک شده بود.
پیمانکار شرکت نفت بود که ورشکست شد. من هم رفته بودم همان کارخانه
وردست او تا کار کنم. در آنجا خیلی به ادبیات فکر کردم. به سینما خیلی فکر
کردم. در کارخانه گونیهای آرد با تسمه نقاله بار گاریها میشد. پشت همه
گاریها نقاشی بود. نقاشیهایی از شاهنامه. رستم بود. اسفندیار بود. دیو
سفید بود. من صاحبان آن گاریها را نمیشناختم. از آن نقاشیها میفهمیدم
که هر گاری متعلق به کیست. من 10ساله بودم. کارم شمارش کیسههایی بود که
بار گاریها میشد. در 18سالگی تجربه اداره یک کمپ را در یک شرکت کسب
کردم. شرکت «نوکار»در جاده قزوین -زنجان. نوجوانی من اینچنین به تجربه در
اجتماع گذشت.