پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - 2026 May 14 - ۲۶ ذی القعده ۱۴۴۷
۱۰ دی ۱۴۰۱ - ۱۲:۱۹

توی چشم‌هایش حسرت یک سورِ بزرگ عروسی است

توی چشم‌هایش حسرت یک سورِ بزرگ عروسی است. حسرتِ دیدن لباس دامادی. مادر هم نشده‌ام اما دیده‌ام پسر برای مادر عزیز است و نوه پسری عزیزتر. شاید مادرِ حمید هم دلش می‌خواست نوه‌هایش را از این پسر ببینند.
توی چشم‌هایش حسرت یک سورِ بزرگ عروسی است
کد خبر: ۵۶۳۳۹۰

ایران اکونومیستپلاس: مادرم تعریف می‌کرد جنگ که شد تمام مردان شهرشان به جبهه رفتند؛ هم‌بازی بچگی‌اش«محمود» آن روزها 16 یا 17 ساله بود. او هم همراه باقی برادرانش رفت. همه برگشتند، حتی برادر اسیرش هم برگشت اما از محمود تا اوایل دهه هفتاد هنوز خبری نبود.

خبر آوردند در خوزستان تعدادی شهید پیدا شده. یکی از اعضای خانواده محمود برای شناسایی رفت. با چند تکه استخوان و یک پیراهن بافت سبز رنگ برگشت و گفت«این محمود است.» هیچ چیز از محمود باقی نمانده بود به جز استخوان‌هایش. مادرش تا آن سال می‌دانست محمودِ نوجوان شهید شده و هیچ چیز از چشم‌های مشکی‌اش باقی نمانده اما باز هم منتظر محمود بود و با آن چند تکه استخوان‌ دلش آرام نگرفته بود. منتظر بود تا خود محمود بازگردد. مادر محمود را بی‌بی ام جاسم صدا می‌زدیم. بی‌بی تا آخرین دقیقه عمرش منتظر نوجوان‌اش ماند ولی انگار محمود جایی دور از آغوش مادرش و در یکجایی دیگر از خاکِ وطن آرام گرفته بود.

روز گذشته پیکر 200 شهید گمنام در تهران تشییع شد و تصویر زیر یکی از فرم‌هایی است که در مراسم تشییع این عزیزان ثبت شده است.

توی چشم‌هایش حسرت یک سورِ بزرگ عروسی است

چشم‌های این مادر شهید را که دیدم ناخودآگاه قصه رفتن«محمود» را با خودم مرور کردم و از خودم پرسیدم: اگر بی‌بی نمرده بود هنوز میان این تابوت‌ها و استخوان‌ها به دنبال محمودش می‌گشت؟ اصلا ممکن است محمود میان یکی از این تابوت‌ها درحال دست به دست شدن باشد و این چنین باشکوه تشییع شود؟ ممکن است محمود سهم مزار شهدای گمنام کدام دانشگاه شود یا تا حالا شده باشد؟

من نه جنگ را دیده‌ام و نه محمود همسایه خانه مادربزرگم را. من فقط تصویری از مادر شهید حمید گمنامی را دیدم که چشم‌هایش حسرت است و امید است و انتظار. چشم‌هایی که منتظرند یک پسر با همان قدوبالا برگردد. داماد شود و برایش نوه بیاورد. توی چشم‌هایش حسرت یک سورِ بزرگ عروسی است. حسرتِ دیدن لباس دامادی. مادر هم نشده‌ام اما دیده‌ام پسر برای مادر عزیز است و نوه پسری عزیزتر. شاید مادرِ حمید و محمود هم دلشان می‌خواست نوه‌هایشان را از این دو پسر ببینند. اما چرا هیچکس نپرسید چندتا مثل بی‌بی منتظر محمود رفتند و چندتا مثلِ این مادر شهید منتظر حمیدشان مانده‌اند؟ چرا هیچکس نگفت شاید شهدایی که گمنام‌اند یکی‌شان ممکن است حمید باشد و یکی محمود؟

 

آخرین اخبار