
بهار هر روز وزن از دست میداد و من چهارشنبه هر هفته با دست های لرزان و البته لبخند به صد برگ میومدم. همین اشکان مزیدی عزیز شاهده که یه شب بعد از یه برنامه چه حالی بودم . به اصرار من تصمیم گرفتیم نامزدیمون رو اعلام کنیم و حلقه ای که بهار خریده بود رو دستم کنم چون میدونستم معجزه خدا پشت پنجره خونه ست و میدونستم چه رازی در ابراز عشق نهفته . بگذریم از حرف و حدیث ها و تهمتها و کامنتها و ... گلایه ای هم نیست... ما همینیم.
ما
فقط دعا کردیم ، شوخی کردیم ، خندیدیم و نادیده گرفتیم در حالیکه حتی
نزدیکترین آدمهای زندگیمون هم نمیدونستن ما گاهی چه پچ پچی در اتاق دربسته
میکنیم و از چی میگیم و از چی میترسیم... تا همین لحظه که دکتر عطری تماس
گرفت و گفت که معجزه یعنی همین... که حتی دیگه هیچ نیازی به شیمی درمانی هم
نیست و حالا چشمهای بهار دوباره برق میزنه...
توکل و عشق رو فراموش نکنین و اینکه معجزه های خدا پشت همین پنجره ها هستن...
مخلص همه دوستان خوبم
