ie
ie
 
  شنبه 02، آذر 1387
  Saturday, November 22, 2008
صفحه اصلي

جنايت در پاريس شكايت در تهران
چاپ
26 مرداد 1387,ساعت 10:15:59
ايران اکونوميست:گروه حوادث: پزشك ايرانى وقتى به همراه خانواده، مهمان باجناقش در پاريس شد، در برابر پيشنهاد باجناق براى اقامت در فرانسه و اصرار خانواده اش بر اين كار، تصميم به مهاجرت گرفت
روزگار سياه او زمانى شكل گرفت كه فهميد پسر باجناقش به دخترش تجاوز كرده و فيلم اين جنايت نيز روى اينترنت قرار گرفته است.
پزشك ايرانى كه تحت تأثير جاذبه هاى زندگى در اروپا همراه همسر و دختر نوجوانش به اروپا سفر كرده بود، پس از ۲۹ ماه كه زندگى خود را تباه شده ديد، به كشور بازگشت.
مرد ميانسال وقتى در ديار غربت و به رغم شكايت هاى متعدد نتوانست حق خود و دختر جوانش را بگيرد، از مقام هاى قضايى كشور كمك خواست.وى با حضور در دادسراى ويژه فرودگاه ها ضمن تسليم شكايتى در باره ماجراى تلخ خود گفت: «حدود چهار سال قبل همراه همسر و دخترم براى تفريح و ديدار اقوام به فرانسه رفتيم. وقتى در پاريس از هواپيما پياده شديم، پژمان و پريسا فرزندان باجناقم به استقبال مان آمدند. پس از احوالپرسى هاى معمول سوار خودروى آنها به طرف خانه شان حركت كرديم.خانواده باجناقم - حميد - 11 سال پيش براى ادامه زندگى به فرانسه نقل مكان كرده بودند.
در اين ميان همسر و دخترم «شكوفه» از لحظه اى كه وارد فرانسه شده بوديم، غرق تماشاى اين شهر بودند. چند روز بعد وقتى در محوطه خانه ويلايى باجناقم در حال قدم زدن بوديم، «حميد» گفت: در صورت تمايل مى تواند مقدمات اقامت من و خانواده ام را در فرانسه فراهم كند.
 
 
با شنيدن اين پيشنهاد با آن كه از شدت علاقه مندى همسر و دخترم براى زندگى در اروپا اطلاع داشتم، تصميم گيرى در اين باره را به وقت ديگرى موكول كردم. بعد هم از باجناقم خواستم در اين باره حرفى نزند.
حدود ۴۰ روز بعد با وجود اصرارهاى پژمان و همسر فرانسوى اش و ديگر اعضاى خانواده باجناقم به تهران برگشتيم. با اين حال وقتى ماجراى اقامت و زندگى دائم در فرانسه را با همسر و دخترم در ميان گذاشتم، آنها با خوشحالى استقبال كردند. هرچند دلم راضى به اين كار نبود، اما به خاطر همسر و دخترم با باجناقم - حميد - تماس گرفتم.
حدود دو ماه از تماس با باجناقم نمى گذشت كه او تلفنى خبر داد تمام كارهاى مربوط به سفرمان انجام شده است. از آن به بعد هم فروختن خانه، خودرو و وسايل زندگى مان را آغاز كرديم.در اين ميان هر يك از بستگان و آشنايان با شنيدن خبر سفرمان به فرانسه با حسرت در اين باره صحبت مى كردند.سرانجام چندى بعد با بدرقه گروهى از بستگان و آشنايان راهى فرانسه شديم.اما نمى دانم چرا وقتى خلبان هواپيما اعلام كرد از مرز هوايى ايران خارج شده ايم غم سنگينى بر قلبم نشست. غرق در تفكرات و آينده مبهم خود و خانواده ام بودم كه همسرم با لبخند و شادى گفت: «پيش به سوى موفقيت، خوشبختى و زندگى رؤيايى!»
چند روز پس از اقامت در خانه باجناقم با پولى كه داشتم، با راهنمايى هاى آنها يك آپارتمان خريدم. او سپس با پيگيرى هاى فراوانش برايم در يك بيمارستان كارى فراهم كرد. من هم شبانه روز در آنجا به سختى كار مى كردم.كم كم باورم شده بود نگرانى هايم بى مورد بوده و مطالبى كه درباره سختى ها و مشكلات زندگى در خارج از كشور شنيده بودم، تنها در حد شايعه و بزرگنمايى است.با اين حال تنها نگرانى ام افت تحصيلى شديد دخترم - شكوفه - بود. وقتى قضيه را با باجناقم در ميان گذاشتم، او پيشنهاد داد تا دخترم در هفته چند روز به خانه پسرش - پژمان - برود تا او و همسر فرانسوى اش در درس ها و زبان هم به او كمك كنند.ماه ها گذشت تا اين كه متوجه غم پنهانى در چهره دخترم شدم.ابتدا تصور مى كردم او به علت دورى ناگهانى از ايران و دوستان و همكلاسى هايش با مشكل روحى روبه روست، اما وقتى يك روز عصر درحالى كه بشدت گريه مى كرد، وارد خانه شد به اتاقش رفتم. پس از دقايقى گفت وگو از او خواستم درباره مشكلاتش با من حرف بزند. اما او از بيان حقايق خوددارى كرد.سرانجام با اصرارهاى من و مادرش، «شكوفه» پذيرفت تا چند روزى در بيمارستان بسترى شود. چراكه از همه آدم ها وحشت داشت.با نزديك شدن هر غريبه اى داد و فرياد مى كرد. بالاخره پس از دو ماه تلاش دخترم رفته رفته به زندگى عادى بازگشت.در اين ميان يك روز در اتاقش دفترچه خاطرات دخترم را ديدم. با كنجكاوى به مطالعه آن پرداختم تا شايد به علت اصلى مشكلات فرزندم دست يابم كه در يكى از صفحه ها مطلبى ديدم كه اى كاش هرگز آن را نمى خواندم. وقتى در اين باره با دخترم صحبت كردم او در حالى كه مى گريست، گفت: «يك روز كه خانه پسرخاله ام - پژمان - رفته بودم، او در غياب همسرش روزنامه اى به من داد تا آن را به فرانسه بخوانم و ترجمه كنم.دقايقى بعد دو ليوان آب ميوه براى من و خودش آورد. اما پس از نوشيدن آب ميوه پلك هايم سنگين شد، سرم گيج رفت و بى حال روى مبل افتادم. در همان حالت هم پژمان مرا مورد آزار و اذيت قرار داد.وى پس از جنايت سياهش تهديدم كرد اگر درباره اين ماجرا با كسى حرفى بزنم، فيلمى كه از من تهيه كرده را روى اينترنت قرار مى دهد.بنابراين از ترس در اين باره با هيچ كس حرفى نزدم. چند روز از اين ماجراى تلخ گذشته بود كه بار ديگر پسرخاله ام تلفنى تماس گرفت و از من خواست به خانه اش بروم. اما وقتى توجهى به درخواستش نكردم تهديدم كرد فيلم سياه را در اينترنت توزيع خواهد كرد. با اين حال تهديدهايش را جدى نگرفتم تا اين كه يك روز از طريق دوستم فهميدم فيلم روى شبكه اينترنت قرار گرفته است.وقتى خشمگين و عصبانى براى انتقامجويى به خانه آنها رفتم متوجه شدم او و همسرش در خانه نيستند.
مرد ادامه داد: با شنيدن حرف هاى دخترم احساس كردم اتاق دور سرم مى چرخد نمى دانستم چه كار كنم. وقتى به خود آمدم با عصبانيت ضمن طرح موضوع با همسرم به محل كار باجناقم رفتم و ماجرا را برايش تعريف كردم او با بى تفاوتى منكر اين ماجرا شد. من و خانواده ام كه در غربت تنها بوديم با گرفتن وكيل از پژمان به دادگاه شكايت كرديم اما متأسفانه به هيچ نتيجه اى نرسيديم.تا اين كه چند روز قبل متوجه شدم «پژمان» همراه همسر فرانسوى اش به تهران سفر كرده است. من نيز با داشتن وكالتنامه قانونى و معتبر از سوى دخترم براى طرح شكايت از پسر شيطان صفت به تهران آمدم تا از او شكايت كنم.
بازپرس پرونده، پس از شنيدن اظهارات مرد پزشك از مأموران پليس امنيت خواست پژمان را پس از شناسايى بازداشت و براى پاسخگويى به سؤال ها، به دادسرا منتقل كنند.
 
< بعد   قبل >
Advertisement