|
جمعه 20، دي 1387 |
Friday, January 09, 2009 |
صفحه اصلي
|
تپانچه هاي دودزا/آمارتيا سن |
|
| 02 مرداد 1387,ساعت 11:42:51 | |
|
ايران اکونوميست:گروه اقتصادی- روز گذشته بخش اول سخنراني آمارتيا سن را که در کنفرانس تنباکو و سلامت در سال 2006 برگزار شده بود، خوانديد. اينک بخش دوم اين سخنراني را مي خوانيد. آزادي و حقوق حالا بحث را مي برم به سمت نظرات مخالف که با کنترل تنباکو، اولويت هايي متفاوت از نجات زندگي ها و کاهش مرگ و مرض دارند. چنين ارزشي مربوط است به بحث کلاسيک آزادي و حقوق که در ساده ترين صورت آن هر فرد بزرگسالي آزاد است آنچه را که دوست مي دارد در زندگي شخصي خود انجام دهد، فارغ از آنچه ديگران مي پندارند وي بايد انجام دهد. در اينجا قصد ندارم به اعتبار رويکرد آزادي عمومي بپردازم، بلکه تمرکزم در اينجا دقيقاً اين موضوع است که تا چه حد مي توان از اين رويکرد در مخالفت با اقدامات مداخله جويانه دولت ها در کنترل تنباکو استفاده کرد. رد مداخله اجتماعي بر اساس اين اصل اساسي، بي درنگ مساله يي را ايجاد کرده است. در مورد سيگار، مشخص است ديگراني که لب به سيگار نمي زنند هم از آزادي افراد سيگاري اطراف شان متاثر مي شوند. فرو بردن دود سيگار ديگري آزاد، بي هيچ ميل و رغبتي، مساله يي است که اصل آزادي عمومي در مورد سيگار ايجاد کرده است. با افزايش آگاهي عمومي از آسيب هاي قابل توجهي که غيرسيگار ي ها از دود سيگاري ها مي بينند، موضوع مداخله دولت در کنترل تنباکو موجه تر از قبل به نظر مي رسد؛ چرا که آسيبي که سيگاري ها به سيگاري هاي خاموش -که بي آنکه بخواهند فداي دود سيگار ديگران سيگاري مي شوند- مي رسانند، بي پرده نقض واضح هر تعبيري از آزادي است. اين موضوع آنچنان واضح است که جان استوارت ميل هم خيلي راحت بر آن بخش از استدلال عليه سيگارکشيدني خاموش و خلاف ميل، آنچنان که غيرسيگاري ها از دود سيگاري ها متضرر مي شوند، صحه گذاشته است. خب با در نظر گرفتن رواج مبارزه با سيگارکشيدن خاموش به عنوان دليلي که در حال حاضر توجه بسياري به خود جلب کرده، به ويژه در امريکا و اروپاي غربي، بايد بپرسيم آيا مبارزه با سيگارکشيدن خاموش، تنها منطق اقدامات و استراتژي هاي ضدسيگار است؟ يعني آيا تنها بهانه حرکت هاي ضدسيگار در دنيا همين جلوگيري از وارد آمدن آسيب به غيرسيگاري هاست؟ اگر اين موضوع صحت داشته باشد، دامنه مبارزات ضدتنباکو کاملاً محدود مي شود. من دوباره به اين سوال برمي گردم، ولي بگذاريد ابتدا با اعلام اينکه وضعيت سيگار کشيدن خاموش را به صورتي که مطرح شد مي پذيرم، برخي بحث هاي کلي تر عليه موضع ضدتنباکو را بررسي کنم. بحث متقاعدکننده يي در مورد عدم مداخله گري را به زيبايي مي توان در يکي از آخرين نوشته هاي مارتين ولف از روزنامه نگاران بزرگ اقتصادي و مالي بريتانيا ديد. به جاي اتکاي بسيار بر بحث سيگار کشيدن خاموش در دفاع از مداخله دولت ها در موضوع، ولف در بخش عمده يي از کار خود اتکا بر اين موضوع را محدود کرده است. در نوشته يي که از آن صحبت کرديم که با نام چرنديات منع سيگار در تايمز مالي به تاريخ 23 ژوئن 2006 به چاپ رسيده است، مارتين ولف علاوه بر رد برخي سياست هاي ضدتنباکوي موجود (مثلاً در کشورهايي همچون امريکا و برخي کشورهاي اروپاي غربي) به اين نتايج دست يافته است؛ صدمه به ديگران (در مورد غيرسيگاري هايي که دود سيگاري ها را استنشاق مي کنند) توجيهي است براي مداخله دولت در موضوع. ولي اين دليل کافي نيست. مداخله بايد هم اثربخش باشد و هم تناسب ميان هزينه ها و عايدات احتمالي حاصل از آن را توجيه کند. آگاهي ولف در اتخاذ اين موضع در نگاه نخست به چشم نمي آيد. توجه داشته باشيد که ولف منکر ماجرا نمي شود و قبول دارد که غيرسيگاري هاي متضرر را بايد با مکانيسمي مورد حمايت قرار داد؛ مشکل ولف با مداخله جويي اينجاست که مداخله بايد سيگاري هاي خاموش را متاثر کند و با توجه به آزادي هاي فردي که پيشتر به آن اشاره شد، همچنان اين آزادي را براي سيگاري ها قائل باشد که آن گونه که مي پندارند، زندگي کنند و بپذيرند که آزادند با خود و سلامتي خود همان رفتاري را کنند که مي خواهند، بنابراين سيگار کشيدن خاموش مي تواند مبنايي براي توجيه مداخله اجتماعي قرار گيرد، ولي از همين منظر مداخله بايد بر مبناي منطقي خالي از تبعيض در برآورد آسيب هاي ناشي از موضوع باشد؛ يعني آزادي سيگاري ها نبايد در اين ميان ناديده گرفته شود. در واقع ولف معتقد است موضوع آسيب به غيرسيگاري ها نمي تواند پايه و اساسي براي سياست هاي مداخله جويانه باشد. ناديده گرفتن آزادي سيگاري ها هزينه يي است که در سياست هاي مداخله جويانه مي پردازيم و بايد در مقابل عايدات آن در نظر گرفته شود. تحليل حساسيت پيامد ولف در اينجا در حمايت از اولويت هاي ديدگاه آزادي محور، به يک اصل کلي تحليل حساسيت پيامد استناد مي کند که به طور گسترده در اقتصاد مورد استفاده قرار مي گيرد. جان کلام اين اصل در مورد سيگار و مصرف آن، به باور ولف اين است که نبايد در سياستگذاري عمومي در مورد تنباکو اينقدر تک لايه يي موضوع را ديد، بلکه بايد سناريوهاي مختلف را مورد بررسي قرار داد و با مقايسه پيامدهاي هر يک، در اتخاذ تصميم در مورد سناريوي نهايي به تحليل حساسيت اين پيامدها پرداخت و نهايتاً بهترين گزينه - يا حداقل نه بدترين گزينه- را انتخاب کرد؛ گزينه عدم اقدام نيز يکي از همين گزينه هاي مورد قبول مي تواند باشد . بگذاريد رک و بي پرده بگويم که خيلي با ولف موافقم، در اين زمينه که اين اصل اساسي به طور کلي معقول به نظر مي رسد (در برخي شرايط که مجبوريم قاعده يي را در مقايسه با قانون مورد ارزيابي قرار داده، قضاوت کنيم) و من از آن در بسياري ارزيابي ها استفاده کرده ام. حالا پس از اعتراف به وفاداري ام به اين اصل مي خواهم بپرسم که در مورد کنترل تنباکو اين اصل چه مصداقي خواهد يافت؟ اينجاست که بايد بگويم استفاده من از اين اصل مشترک، يعني تحليل حساسيت برآيند، در بحث کنترل تنباکو با آنچه مارتين ولف از آن استفاده مي کند، متفاوت است. نخستين پرسشي که بايد مطرح کرد اين است که دقيقاً منظور از «ديگران» ي که به کساني که بايد با مداخله اجتماعي مورد حمايت قرار گيرند، آسيب مي زنند، چيست. وقتي از اين «ديگران» حرف مي زنيم، از کي حرف مي زنيم؟ قانع شدن در مورد اينکه قربانيان سيگارکشيدن خاموش، تنها افرادي هستند که مستقيماً بيشترين آسيب را از اين ماجرا ديده اند، قدري دشوار است. نه تنها مسائل فکري و حتي فلسفي در اين مورد وجود دارد، بلکه پاي مسائل اقتصادي هم در ميان هست. نخست اينکه اگر يک فرد سيگاري تصميم بگيرد به سيگار کشيدن خود ادامه دهد و به دليل استعمال دخانيات به بيماري هايي دچار شود، جامعه مي تواند در قبال اين فرد تصميم بگيرد که با اين آسيب خودخواسته يي که بر خود هموار مي کند - به عنوان قرباني هاي انتخاب هاي شخصي- نبايد هيچ گونه ادعايي نسبت به امکانات عمومي (براي مثال خدمات بهداشتي عمومي، يا هرگونه امکانات اجتماعي ديگر) داشته باشد. ديدگاه مداراگري (و به باور من معقول تري) که جامعه به اين افراد مي تواند داشته باشد، پذيرش اين موضوع است که اين افراد هنوز واجد شرايط دريافت کمک اجتماعي هستند. اگر ديدگاه اول حاکم باشد، جامعه يي خواهيم داشت که در آن افراد با بيماري هاي قابل علاج يا درد و رنجي قابل مداوا و رهايي، هيچ گونه کمک اجتماعي دريافت نمي کنند؛ حتي اگر نتوانند پول درمان خود را خودشان بپردازند و توجيه اصلي براي اين رفتار اين است که آنچه از درد و رنج بر آنان مي گذرد را مسببي جز خودشان نيست و اين خود کرده را تدبيري نيست. اما اين جامعه، جامعه يي بسيار - به باور من به طور بي رحمانه يي- بي گذشت و کينه جو براي زندگي است؛ به دلايلي که هر آدم عادي قادر به درک آن است ولي اگر سيگاري ها حق استفاده از امکانات اجتماعي براي علاج و درمان را داشته باشند (حالا چقدر اين امکانات برايشان محدود شده باشد و چه نشده باشد)، در اين حالت منافع ديگران -نه فقط سيگاري هاي خاموش- که استفاده از همان منابع اجتماعي را با هم شريکند و حتي در مواقعي مجبورند براي افزودن به اين امکانات از خودشان هم چيزي ارائه کنند، به روشني در ماجرا درگير مي شود. در موضع طرفداري از آزادي فردي الزامات سختگيرانه يي براي کمک هاي اجتماعي خواهيم داشت؛ ولي بحث اينجاست که اگر آن درجه از سختگيري توسط جامعه پذيرفته نشود (که اتفاقاً بسيار هم باورکردني است) دم زدن از آزادي فردي قدري دشوار مي شود. دوم اينکه سيگاري ها در خانواده هايي زندگي مي کنند که صرفاً اعضاي آن از اين حيث که دود سيگار آنها را تحمل مي کنند و مصداقي براي سيگار کشيدن خاموشند، تحت تاثير قرار نمي گيرند، بلکه به دليل منابع خانوادگي مشترکي که با سيگار کشيدن برخي اعضاي خانواده، به طور محدودتري در اختيار اعضاي غيرسيگاري خانواده قرار مي گيرد، به هم مربوط مي شوند. به ديگر سخن، اگر ما عضو غيرسيگاري خانواده يي باشيم که براي مثال يکي از اعضاي آن سيگار مي کشد، موضوع فقط استنشاق دود سيگار او نيست بلکه منابع خانوادگي که در اختيار ما هست با استعمال سيگار توسط ديگري محدودتر مي شود و ماجرا از اين بعد نيز قابل تامل و بررسي است. در خانواده هاي مردسالار که در سطح دنيا فراوانند و البته در کشورهاي کمتر توسعه يافته رواج بيشتري دارند، استعمال سيگار هنوز ميان مردان خيلي بيشتر از زنان شايع است (اين البته موضوعي است که تقريباً در تمام کشورهاي دنيا صادق است، ولي درمورد کشورهاي کم درآمد بيشتر به چشم مي خورد) و از اين نظر، آنچه نصيب زنان مي شود در مقايسه با جوامعي که مردسالاري در آنها کمتر است، منابع محدودتر است. با در نظر گرفتن اين دو واقعيت درمي يابيم روي هم رفته رواج سيگار در دنيا محروميت از منابع را براي زنان و البته کودکان به ارمغان مي آورد. با اين حساب دشوار است که فکر کنيم موضوع مهم فقط سيگار کشيدن خاموش است و هيچ آسيب ديگري به «ديگران» درگير در ماجرا وارد نمي شود (چه اين «ديگران» قربانيان سيگار کشيدن خاموش باشند يا نباشند). عادت، بندگي و آزادي دو بحثي که ارائه داده ام بسيار به استدلال اقتصادي مربوطند؛ اما مسائل ديگري هم هست که از لحاظ مفهومي پيچيده ترند. سومين موضوعي که قصد دارم اينجا مورد بحث قرار دهم، اين است که سيگار کشيدن تکوين يک عادت است. پس از کسب اين عادت پس زدن آن دشوار است. حالا اينجا مي شود منطقاً اين را پرسيد که آيا سيگاري هاي جوان حق دارند آينده خودشان را به بندگي بگذرانند؟ اينجا بحث فلسفي اساسي وجود دارد که اقتصاددان و فيلسوف بزرگ هنري سيدويک در جاي ديگري مفصل آن را بررسي کرده است. پرسشي که وي مطرح کرد اين بود که آيا آينده هاي ما مي تواند واقعاً به عنوان خود ما ديده شود و نه به عنوان «ديگري»؟ در واقع آينده ما دقيقاً خود ما نيست و حتي همين امروز هم براي ما ناشناخته است. ماهيت آنچه از آن به عنوان آينده خود تعبير مي کنيم و در مورد آينده خود مي انديشيم، در واقع شبيه انديشيدن ما در مورد «ديگران» است. همان طور که فيلسوف آکسفوردي درک پارفيت نشان داده است، کسي که مشابه با خودش باشد، مساله درست تعريف شده يي نيست. در واقع ما در يک مقطع زماني از افراد ديگر متمايز هستيم و ما ماييم و آنها «ديگران»؛ اما ما با خودمان هم در طول زمان متفاوتيم و مي توان تعبير آن «ديگري» را در مورد آينده مان به کار برد؛ نوجواني که با همه آزادي هاي موجود در دنيا تصميم به کشيدن سيگار مي گيرد، آدم ديگري است از خود معتادش، پس از سال ها سيگار کشيدن، هنگامي که رهايي از اين اسارت را دشوار مي يابد. جان استوارت ميل چنين موضوعي را در بحث قدرتمند خود در مخالفت با آزادي شخصي که خود را به بردگي مي فروشد، مد نظر قرار داده است. آنجا که مي گويد؛ «اصل آزادي نمي تواند به اين معنا باشد که شخصي انتخاب کند که آزاد نباشد» و «آزادي اين نيست که شخصي مجاز به از بين بردن آزادي خود باشد.» چنانچه اولويت هاي آزاديخواهي مدرن با بحث کلاسيک ميل عليه گرفتار کردن خودمان به بندگي، ناکام بماند، محدوديت رويکرد آزاديخواهي مدرن از اين منظر بايد مورد توجه قرار گيرد. من اينجا نمي خواهم به تجزيه و تحليل فوري اين مساله عمده فلسفي و اجتماعي بپردازم؛ اما بايد بگويم که کنترل تنباکو در عمل نبايد با ارزيابي ناقص و نادرست از آزادي و نياز به آن از پا درآيد.حالا بر آنم به طور خلاصه به جنبه ديگري از اصل تجزيه و تحليل کامل پيامدهاي سناريوهاي مختلف بپردازم. در ميان انواع سياست هايي که بايد مد نظر قرار گيرند، انتشار اطلاعات درباره پيامدهاي سيگار و ايجاد شناخت از راه ها و وسايل تغيير اين عادت نيز بايد در نظر گرفته شود. منطق چنين سياستي که محور سياست کنترل تنباکو است، انتظار کاهش آسيب وارده به جامعه است و اين کاهش آسيب را نه فقط افراد ديگر جامعه که خود سيگاري ها هم بايد احساس و قضاوت کنند. پس از همه اينها اگر در پرتو اطلاعات و درکي تازه، افرادي تصميم به ترک سيگار بگيرند، بايد خودشان را قانع کنند که ترک سيگار همان حسي را به آنها مي دهد که هم اکنون هم از آن باخبرند و در اين صورت ترک سيگار را تخطي از آزادي خود نخواهند دانست. اين بخشي است از به حساب گرفتن کامل پيامدهاي سياست گسترش دسترسي به اطلاعات. به راستي، اين تماماً با تفکر آزادي محور کلاسيک همخواني دارد؛ چراکه بر اهميت اطلاعات و آگاهي در افزايش آزادي واقعي فرد در انتخاب تاکيد دارد. منطق، اطلاعات و سياست ها سياست هاي ممکن براي کنترل تنباکو مي تواند حوزه هاي مختلفي براي عمل داشته باشد. اجازه دهيد پيش از پايان بحث، توضيحي خلاصه در مورد تعدادي از آنها بدهم. نخست، مشخص است انتشار اطلاعات، اساس هر اقدامي است. اين مي تواند محدوديت هايي باشد که در مورد آگهي هايي که با مهارت و چرب زباني قصد مجاب کردن مشتري را دارند، اعمال شود؛ تبليغاتي که قصد فريفتن افراد ساده دل و زودباور که اغلب جوانان و حتي کودکان هستند، براي چشم پوشي بر خطرات بيماري و اعتياد و ديگر بندگي هاي در راه را دارند. ولي جدا از مسائل مربوط به کنترل آسيب هاي اطلاعاتي، نياز جدي به يک مبارزه مثبت اطلاعاتي داريم که بر پيامدهاي بلندمدت سيگار تمرکز کرده، در اين راستا اطلاع رساني کند.دوم اينکه، با وجودي که من عليه تمرکز بيش از حد بر سيگار کشيدن خاموش صحبت کرده ام، اين موضوع را نبايد در سياست هاي اجتماعي که براي کنترل تنباکو وضع مي شود از نظر دور داشت. به ديگر سخن، موضوع آنقدر مهم هست که بايد در تمامي تصميماتي که در مورد کنترل تنباکو اتخاذ مي شود، آن را لحاظ کرد. در اين مورد، کشورهاي ثروتمند دستاوردهاي بيشتري نسبت به کشورهاي فقيرتر داشته اند. اغلب ذکر مي شود ممنوعيت استعمال دخانيات در مکان هاي عمومي که غيرسيگاري ها هم در آنجا هستند، باعث افراط و مصرف بيش از حد سيگار مي شود. ممکن است واقعاً اينچنين باشد، ولي روشن نيست که وضع اين منعيات را دقيقاً چگونه بايد تنظيم کرد. با سکوت و عدم اقدام اجتماعي در اين مورد، ممکن است بگوييم غيرسيگاري ها هم به مرور بي ميل مي شوند که به سيگاري ها اعتراضي کنند و ناراحتي خود از دود سيگارشان را شفاهاً اعلام کنند. اما از سوي ديگر هم نمي توان گفت براي رسمي کردن اين اعتراض بياييم و سيگار کشيدن در اماکن عمومي را منع کنيم؛ در واقع حضور افراد غيرسيگاري بهانه خوبي براي موضوع نيست؛ يا حداقل نمي تواند بهانه اصلي باشد چراکه در پاسخ مي توان گفت غيرسيگاري ها به مرور مکان هايي که سيگاري ها در آنجا تردد دارند را رها مي کنند. همين است که مي گويم بحث وضع منع استعمال دخانيات در اماکن عمومي، به همين سادگي ها نيست و بايد ملاحظات مختلفي را در آن لحاظ کرد. تنظيم قدغن ها کار دشواري است. بسياري از سياست هاي اقتصادي و اجتماعي در الزامي که براي برقراري تعادل ميان خطاي نوع دوم در شمول بيش از حد، و خطاي نوع اول در شمول کمتر از حد دارند، مشترکند. در اين مورد هم، اين تعادل بايد به طور محسوس در سياست اتخاذ شده تعبيه شود (که اين مباحثه عمومي را مي طلبد)، ولي سياستي که انتخاب مي شود، نبايد آسيب جدي ناشي از شمول کمتر از حد را با توجه به پيامدهاي موحش سيگار کشيدن بر ديگران بدون درنظر گرفتن ساير انواع آسيب هايي که در اين سخنراني از آنها صحبت کرديم، ناديده بگيرد. سوم، وضع ماليات بالاتر نيز راه موثري براي کاهش ميل عمومي به استعمال سيگار است. علاوه بر نقشي که اين ماجرا در کاهش سيگار کشيدن خاموش دارد، در کاهش اثرات سيگار بر ديگران، در خانواده و در جامعه به طور کلي که فرصت هايي حقيقي از آنها را دود سيگار به واقع مي سوزاند (به دلايلي که به آنها اشاره کردم)، موثر است. اما در صدر تمام دلايل، وضع ماليات سنگين براي کاهش سيگار کشيدن، به دليل جلوگيري از اعتياد و بندگي ناشي از سيگار است (که پيشتر از آن سخن گفتيم). در همين راستا، بايد موضوعي را که اغلب به آن استناد مي شود در نظر بگيريم؛ سيگار يکي از منابع در دسترس بسياري از افراد فقير، به ويژه در کشورهاي جهان سوم براي لذت است. منبعي که آن را به ويژه با وضع ماليات سنگين (که تعجب آور نيست بگوييم تاثير آن بر افراد فقير نسبت به افراد ثروتمند جدي تر خواهد بود)، به روي اين افراد بسته ايم و در واقع سياستي «ضد فقير» است و سياست توزيعي مضر و زيان آوري به حساب مي آيد. * برنده نوبل اقتصاد، 1998 *ترجمه؛ صونا صوفي پور *منبع:اعتماد |
| < بعد | قبل > |
|---|



