ie
ie
 
  يكشنبه 21، مهر 1387
  Sunday, October 12, 2008
صفحه اصلي

ملاقات تاريخي امام خميني با شاه به روايت «نادر ابراهيمي»
چاپ
24 تير 1387,ساعت 09:37:27
ايران اکونوميست:گروه علمي فرهنگي: «نادر ابراهيمي» در بخشي از كتاب نايابي كه درباره زندگي امام خميني(ره) نوشته است، با بياني زيبا به روايت ملاقات تاريخي بنيان‌گذار جمهوري اسلامي ايران با محمدرضا پهلوي پرداخته است.
كتاب «سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آمد» نوشته نادر ابراهيمي زندگي‌نامه داستاني امام خميني(ره) است.
جلدهاي اول و دوم اين كتاب كه سال‌ها پيش منتشر شده است، اكنون در بازار كتاب ناياب است. جلد سوم اين كتاب نيز علي‌رغم اين كه سال‌هاست آماده چاپ است، هرگز منتشر نشده است. اين در حالي است كه همسر ابراهيمي مي‌گويد اين كتاب بيش از سه جلد است و جلدهاي ديگر هنوز آماده نشر نشده‌اند.
نادر ابراهيمي همان طور كه در ابتداي اين كتاب نوشته است، در نگارش زندگي‌نامه امام خميني از مقام معظم رهبري نيز كمك گرفته و با ايشان ملاقات و گفت‌وگو كرده‌ است. وي برخي حقايق مطرح در اين كتاب را مديون رهبر معظم انقلاب مي‌داند.
ابراهيمي در فصلي از جلد دوم اين كتاب با قلمي زيبا به شرح ملاقات تاريخي بنيان‌گذار جمهوري اسلامي ايران با محمدرضاشاه مي‌پردازد. اين ملاقات به دستور آيت‌الله العظمي بروجردي صورت گرفته بود و در واقع امام خميني(ره) در اين ديدار نماينده ايشان بودند.

اين فصل از كتاب نادر ابراهيمي «شاه در مقابل ابرمرد تقدير» نام دارد:

يك دم باز نيامدني و باورنكردني تاريخ بود.
به راستي، شاه اگر مي‌دانست آنكه در مقابل او ايستاده است و از نشستن استنكاف مي‌كند همان مردي‌ست كه با اتكال به حق و به همت ملت، سرنوشت او را رقم خواهد زد، چه مي‌توانست بكند، و آنچه مي‌كرد، تا چه حد ممكن بود بر حيات يك ملت تأثير ماندگار بگذارد؟
شاه اگر مي‌دانست آن مرد چشم بر زمين دوخته‌ افتاده منش مغرور، زماني كل حجم ذهن عليل او را تصرف خواهد كرد، و ساعتي، دقيقه‌يي، حتي دمي خواب راحت را هم از چشمان او برخواهد گرفت، و به التماس كردنش وا خواهد داشت، و به اعترافش كه «اشتباهاتي كرده‌ام كه اگر اجازه بدهيد جبران خواهم كرد» خواهد كشيد و به سرسام از اشباع فضاي زندگي يك ملت از فريادهاي «مرگ بر شاه» گرفتارش خواهد كرد، و در نهايت، به گريستني مملو از زبوني و ذلتش وا خواهد داشت، در آن دقايق احساس سلطه و زورمندي و سوارگي، چه مي‌توانست بكند، و چه مي‌كرد؟ آيا در همان لحظه‌ها، فرمان كشتن آن مرا را نمي‌داد؟
آيا به زندانش نمي‌انداخت؟ تبعيدش نمي‌كرد؟ به محاكمه‌اش نمي‌كشيد؟
آيا به دست آدم كشان حرفه‌اي اشرف پهلوي نمي‌سپردش؟
يا در همان لحظه، راه خود و مسير تقدير را عوض نمي‌كرد و گام به گام به همان راهي نمي‌رفت كه آن مرد از او مي‌خواست؟
مرد تاريخ‌نويسي، زماني گفته بود: «اگر آن قطاري كه لنين را از آلمان به روسيه مي‌برد، هرگز به مقصد نمي‌رسيد، تاريخ روسيه به چه سرنوشتي دچار مي‌شد؟» و اين سوال بزرگ كه صد سال سوالي بسيار تفكر‌انگيز تلقي مي‌شد - و امروز ديگر نمي‌شود - با پرسش ما مختصري فرق دارد، چرا كه اينجا، در برابر شاه، مردي ايستاده بود كه به شهادت بسياري از يارانش، اهل كرامت بود، و گهگاه در مرحله‌اي خلسه و خلوص و وصل و توسل مي‌توانست بال بگشايد و به آينده سفر كند و چيزهايي را به حس برساند و به كمك آن احساسات، خويشتن را آرامشي غريب ببخشد. اين مرد، لنين نبود كه ارتفاع تمامي تفكراتش به رفعت ماده مي‌رسيد و هيچكس را بالاتر از بالا نداشت كه به گاه نياز دستش را به جانب او دراز كند و بگويد: خداوندا! چتر محبت را از فراز سرم كنار مكش!‌ از انحراف، بازم‌دار!‌ بگذار خدمتگزار انسان‌هاي دردمندي باشم كه درد را، خود انتخاب نكرده‌اند و از تو نيز هديه نگرفته‌اند..
نه ... گفتم «مختصر»؟ ولي درست است كه بگويم اين مرد با لنين تفاوتي در اصول داشت. شاه اگر مي‌توانست او را بشناسد و بداند كه اوست دست‌هاي قدرتمند تقدير، در واقع، اين شاه بود كه سايه‌ عطوفت خدا را بالاي سرخويش داشت نه آن مرد روحاني سربلند سر به زير ... و با وجود اين، انسان سودا مي‌بافد كه بپرسد: در آن دقايق شگفت بازنيامدني، شاه اگر خبر مي‌شد كه اين مرد كيست كه در برابر او ايستاده است، و بيست و چهار سال بعد چه بلاهايي بر سر او و خاندانش نازل خواهد كرد، و اگر مي‌توانست براي هر يك نفس، به آن روزهاي آينده‌ سرشار از عذاب و اضطراب خويش سفر كند و بر جميع ديوارهاي يك سرزمين پهناور، عكس و نام اين مرد را ببيند، آيا بي‌درنگ، قلبش از كار نمي‌ايستاد؟ آيا ناگهان دردي عظيم در قفسه‌ سينه خود احساس نمي‌كرد و زانوزنان نمي‌ناليد: «پزشك ... پزشكم را خبر كنيد!» و آنگاه از پا در نمي‌آمد؟
 
< بعد   قبل >
Advertisement